لیلا شدم مجنونم رفت

نه کسی هست که قدر ِ تو دوستم بدارد؛
نه کسی هست که قدر ِ تو دوستش بدارم.
این، پایانِ دوست داشتن است.


میان این همه
نوشته های مجازی
دلم برای
طعم یک سطر
دست خط واقعی
تنگ شده ست!!!

 


من هنوز هم ایمان دارم
بـه چشم هـایت
کـه روزی کــافرم کرد
و آغوشی کـه بی جواب گذاشت
دنیــایم را٬ کـه امتدادش بـازوان مردانه ات بود
همان جـایی کـه
همه ی زخم های من را
شراب چند ساله ی لب های « تـو » مرهم می شد 
من هنوز هم ایمان دارم
به خنده هـای دوست داشتنی ات
و دوست داشتن هـای خنده دارم...


این دلِ بی‌صاحب

کُلنگی شده‌ است انگار
کاش بیایی
بکوبیم، از نو بسازیم.

نوشته شده در هفدهم بهمن 1390ساعت 2:21 توسط الهه| |

درونت که جنگ باشد...

چه فرقی میکند؟
هر طرف که ببرد...
هر طرف که ببازد...
تو پاره پاره ای...


تو را به جان چشمات قسم انصاف داشته باش 
عاشقانه نوشتن، غم میخواهد...
اینگونه که مرا درگیر موهات کرده ای
دیوانه ترم میکنی عزیز


ممنوع نیستی بچینمت
اینجا هم که بهشت نیست
تا گناه مادرم را تکرار کنم
رنگ صلح چشم هایت
دهان تنهایی ام را آب می اندازد
به شاخه ات نرسیده میلغزم
همیشه لغزیدن بهانه ی خوبی است
برای فشردن دستی که دوستش داری
وسوسه چیدن رها نکرد
رهایت نمی کند 
بچین
ممنوع منم که بچینی ام!!!!!

 


چه تلخ است،
یاد اوری سر اغاز عشقی که گمان میرفت جاودانه باشد
...!

 



نوشته شده در شانزدهم بهمن 1390ساعت 2:21 توسط الهه| |


حل شده ام مثل یک معما ... راست می گفتی که خیلی ساده ام.


من با "بازی اشکنک داره" ها بزرگ شده ام !
من با "سر شکستنک داره" ها غریبه نیستم !
اما...
حساب دل جداست,
بازی عشق داستان دیگریست,
دل شکستن قانون بچگــی نبود!
لعنت به بزرگی که تمام
لطافت ها را خورد میکند!
لعنت...!

 

زیادی که حرف بزنی، حرفت خریدار ندارد!

همان قانون عرضه و تقاضاست.

 

ما گول خوردیم... وقتی گفتنــد: "سلام - سلامتـی میاورد"... از همـــــان روز که بـه عشـق گفتیـم: "سلام" تا بـه امـروز تب کـرده ایم!.... چـه ســـلامی - چه علیکی... خـدا خیرتان دهـد!... مـا جـوابی هم از عشـق نگرفتیــــم...!!!


از کـاهِ دوستت دارم هاي کشـکي تـو ؛

کـوهـي مستـحـکـم از عشـــق سـاختــه ام ...

از تيشــه ي فـرهـــاد هـم کـاري بـر نـمـي آيـد...

هرروز دعــاي زلــزلـه مـي خـوانـم

نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:5 توسط الهه| |


بکــــــــارت در کلام را دوست ندارم
بی پرده سخــــن بگو


فال مان هر چه باشد
باشــــــــــد
حالمان را دریاب...
خیال کن " حافظ " را گشوده ای و می خوانی..
" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید "   یا
" قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود "
چه فرقی می کند ؟
فال نخوانده ی تو،
منــــــــم...


این وقت ها باید رفت... وقتی که ماندنت به این حساب می شود که جایی برای رفتن نداری...!


هر کجای زمین را که لمس کنی

صدایم را به یاد تمام کوچه ها می آورد
شروع من
جایی میان خطوط انگشتان تو بود


من از روزهای قرمز تقویم 
تعطیل تَرم!
تنها تفاوتم،
روز هشتمی ست 
که رسمن به اسم تو 
نامگذاری می شود... 


سردم است... آغوشت را کمی طولانی تر کن... کفاف تمام زمستانم را می دهد.


نمیدونم سیگارها کوچک شده
یا درد رفتنت پک هایم را عمیق تر کرده...
هرچه هست این سیگارها خیلی زود تموم میشه...


نوشته شده در سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:3 توسط الهه| |

چقدر میشود ساعت را برای نیامدن کسی عقب کشید؟؟؟


در من زنی زندگی میکند

به غايت لجباز !!!

آستين به فراموشي تو که بالا ميزنم

با همان سماجت کودکانه اش

مو به مو سمفوني صدايت را در گوشم اجرا ميکند


 

از جداییمان برای هر کسی که گفتم 

حق را به من داد

اما اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم

حق که برای من تو نمی شود

نوشته شده در دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:47 توسط الهه| |

خستـــه شــدم از بس آرزو کـردم
و ديـگـران به آن رسيـدنـد !

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،
به گوشت نمی رســــید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایــت کردم!
آخر این رسم و روال رفــــاقت است،
که در نیمه راه رؤیا رهـــــایم کنی؟

می دانم!
تمام اهالی این حوالی گـــهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشــــق می مانند،
از انگشـــتان دســـتم بیشتر نیست!

من آنقدر امروز و فرداهاي
نیامدن را دیده ام
كه دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیكند…
حالا یاد گرفتم كه فراموشی
دواي درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…


هیچ چیـز اینروزهــا آرامم نمیکنــد
نه بودن کمرنگت
نه گریه های شبانه ام
نه درد دل کردنم با دیــــوار!
نه دیوان فروغ
چیزی در درون مـن فرو ریخته است...

غزل،
چشم‌های تو است
کاش حافظِ چشم‌های تو بودم!

صحبت از انتظار کشنده نیست
صحبت از نا امیدی این دل است
که هیچ دلخوشی
به آمدنت ندادی اش...!

یاد گرفتم كه از هیچ لبخندي
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم كه بشنوم تا فردا…
و به روي خود نیاورم
كه فرداها هیچوقت نمی آیند

نوشته شده در یازدهم بهمن 1390ساعت 22:41 توسط الهه| |

لطفآ خودت زحمت این "بی" را بکش
بگذارش جلوی "معرفت"
بچسبانش تنگ نام قشنگت
من دلم نمی آید از این کارها بکنم..!!

لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

غربت فاصله نیست
دوری نیست
رنگ است
رنگی غریب و بی نام
من این رنگ را بدجور در چشمان تو می بینم.

سر سوزنی اگر مرا می‌خواستی زمین و زمان را به هم میدوختم

باور کن
خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

تقدیر را خودم رقم می زنم
از کنارم
هر چی تنهایی هست
بر می دارم
تو را جایشان می گذارم...

هي‌ فلاني‌
نردبان هوس را بردار و از اينجا برو
با اين‌چيزها قدت به عشق نميرسد !
عشق بال مي‌خواهد که تو نداري...

نزدیک ترین آدم به تو اون کسی است
که از دورترین فاصله همیشه به فکرته...(
)

نوشته شده در دهم بهمن 1390ساعت 20:38 توسط الهه| |

دلم بی تو
خزر است
راه به آبهای آزاد ندارد !

انتقام مي گيرم از چشم هايت
براي تمام لحظه هايي كه
بهانۀ اشكهايم؛
تــــــو بودي!!

مدتهاست که کوچانده ام
بغض های بی آشیانه را
به لبخندهای ناشیانه.

این انصاف نیست...
من و یک دنیا عشق... تو و یک دنیا بی تفاوتی.

چه بی شـــرمانه!!
مــــرا سرگرم خــــودت می کنی...
اما خودت با دیگری سرگرمی...
تا کـــــی این داستانت را می خواهی ادامه دهی؟؟

حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم

میگویند دنیا بی وفاست! اما... قدرش را بدانید! من دنیای بی وفاتری هم داشتم...!!

هیچ حرارت سنجی را
توان تشخیصِ دمایِ
تبِ بی تابی ام
نیست.

قلب من
دموکراتیک ترین دولت دنیاست
آنقدر که تو را نیز،
همچون خودم
از ته دل دوست می دارد...!

نوشته شده در دهم بهمن 1390ساعت 9:48 توسط الهه| |

بیا توبه کنیم!!
تو از همه ی دروغ هایت
من از همه ی دوست داشتنت
شاید که بی حساب شویم من و تو و این عشق...

من بـی تـو
شعـــر خــواهــم نــوشت
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــرد؟
اصـــلا”
یــادت هَست
که نیستــَـم…؟

کم کم دارد به بغض هـایـمْ،
خمـــس تعلـــــق میگیــــــــــرد...


من در خود
گره خورده ام
تا تو
نه با دست
نه با دندان
بلکه با بوسه هایت باز کنی این گره کور را...

این روزها بد جور به تو آغشته شده‌ام
مرا از صافی رد کن
تا ببینی
آن‌چه می‌ماند فقط تویی!

این روزها تلخ ترم!
از قهوه ای...
که تو را
قسمت فال من نکرد..!

ببخشید...
بعداً چندمِ تقویم است...؟؟؟
قرار دارم...

نوشته شده در نهم بهمن 1390ساعت 13:5 توسط الهه| |

باید قاب بگیرم حرفهایت را همه "عكس" شدند!!

خیالت راحت...
این آدمها، این لبخند ها...
هیچ کس و هیچ کدام...
وفاداری ام به " تو " را سست نمی کند.
دلت قرص

لعــــنت به آن بوسه اي كه شيريني اش، تلخترين خاطره ام شد بي تـــو...!

هـــــفــــت رنگ در آمدم...
تا دل بی احســــــاست را
با خود به یــــــک رنگی بکشانم
هفــــــتــــــاد رنگ...
بـــــازی کردی، تا...
سیـــــــاهم کنی!

ناپلئون هم همین اشتباه را کرد...
وقتی مسکو را گرفت، طوری آن را سوازند و ویران کرد، که نه دیگر به درد خودش خورد نه هیچ کس دیگر…
حالا تو ببین چه می کنی با دل ما‌…

پیچــــک احــــساس... هــــمیشه هــــم شاعــــرانه و خــــیال انگیز نیــــست... گــــاهی می پیــــچید دور گــــلوی آدم و خــــفه اش مــــی کنــــد!

ابراهیم نیستم
اما سرانجام او را شکستم
خدایا
آتش این غم را
برایم گلستان می کنی؟

هر روز بر روی دلم می نویسم
"عاشقی تا اطلاع ثانوی ممنوع "
به رویای با تو بودن که می رسم
دیگر بار
دلم می لرزد.

مهربانتر از من دیدی؛ نشانم بده
کسی که بارها بسوزانیش و باز هم با عشق نگاهت کند.

نوشته شده در هشتم بهمن 1390ساعت 23:2 توسط الهه| |

کاش میدانستی بعضی از حرف ها را مثل درد باید کشیــــــــــــــــــــــــــــــــد
نه نوشت

اینجا که می آیی
و پای گودی چشمهام که می نشینی
ابرهای حوالی نگاهم
سنگین می شوند
مواظب باش
من دختر پاییزم
و تو درست پای گودی چشمهام نشسته ای...

خیلی وقت است فراموش کـــــــرده ام
کدامیک را سخـت تــر می کشــــــم
رنــــــــــــج!
انتظار!
یا نفس را.

نه دکترهستم، نه محقق، نه دانشمند...
ولی دردناک ترین و خطرناک ترین و کشنده ترین...
بیماری دنیا را کشف کرده ام!
اسمش "تنهایی" است

بوســــــــه ای که
لبــــانم را به مزمزه می اندازد
شاید...
کفاره ی همـــه گناهان ناکرده ام باشد...
چـــرا که می دانم فـــردا تو می روی
و من می مانم...
و جهنمی که روی لبـــــانم جا مانده است

کوه هم که باشی
گاهی
تاوان دروغ های شیرین را میدهی....!!!

نوشته شده در هشتم بهمن 1390ساعت 14:52 توسط الهه| |

ديگر هيچ چيز
مطلقا هیچ چیز و هيچ كس مهم نيست
آن چه مهم بود
لا به لاي اين روزها جا ماند
و پس از آن
ديگر هيچ مانده و هيچ…

نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش، به وقت ِ خواستن ِ تو...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته

هرچقدر بيشتر ميخواهمت...
دورتر ميشوی...
برگرد!
قول ميدهم ديگر دوستت نداشته باشم!

گفتـم حتمـا خیـری، استخــاره ات نـکـردم!

می سپارمت
به
خدایی که
نداده
پست گرفت...

دیگر وعده های سر خرمن هم خرش... نمی کند..!
دلم را می گویم... فقط خودت را می خواهد...

عشــق
همین خنده های ساده ی توست
وقتی با تمام غصه هایت میخندی
تا از تمام غصه هایم
رها شوم

چه کسی
برای عشقبازی ما
شعر اتــل متــــل خواند
که پایت را
به این راحتــــی
از زندگیــم
وَرچیــــیدی

نوشته شده در هشتم بهمن 1390ساعت 11:33 توسط الهه| |

بی خبری بـی پـــایـــان تـریـن خبـری است
کـه از تـو میرسـد ایــن روزهــــا...

روزهایم را خیابان‌های شهر می‌گیرند شب‌هایم را، خواب‌های تــو...

آب پاکی که می گفتند همین است
بی هوا که بریزند روی دستت
دلت یخ می کند
یـــــــــخ مثل حالا..!

خسته ام، ازتکرار شنیدن
مواظب خودت باش؛
تو اگر نگران حال من بودی
نمی رفتی
می ماندی، و گاهی فقط گاهی
با یک نگاه، با یک نفس شاید
مواظبم بودی
پس بگذار و بگذر...
الکی
نگران من نباش!!!

حواسم را پرت ميكنم... باز هم كنار تو مي اُفتد...!

راهى است میان ما
نه تو مى آیى،
نه من مى توانم بروم
این جاده براى نرسیدن است

گرسنه ام
گذاشتی
تا
حریصم کنی...!
اما
ندانستی یک عاشق گرسنه
بی تحمل که شود
به هر اغوشی چنگ میزند
...!
انگشت نمای شهر شده ام

شیرین ندیده اند که تیشه بر دوش سراغ بیستون رود!

 

نوشته شده در هفتم بهمن 1390ساعت 1:23 توسط الهه| |

هي لعنتي
تو فقط با من باش
من قول میدهم
با خودم هم
قطع رابطه کنم

چه "سنگ " می شود دلت
وقتی؛
کافر می شوم برای پرستیدنت!

لنگر انداخته ای
بر آبی روحم.
غرق شده ام
در ماهی چشمت.
بادبان ها را بکش
جزیره در انتظار ماست!

قرارمان
امشب
در
خواب های سیاه و سفید من
پریشان لب های چسبناک توام
که
بوسه ها را کش می دهد
تا سحر...

جایت را با دیگری پُر میکنند
احساس سیری چند؟؟!
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا!
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است
و رفتــن شان آشنـــا...!

عذابم می دهد
حسرت داشتن یک چتر!
وقتی که زیر باران
تنها چیزی است که می تواند
تورا
چند قدم بیشتر
به من نزدیکتر کند...

نوشته شده در ششم بهمن 1390ساعت 20:31 توسط الهه| |

تنهــــــــــا بودم یکی تنهاترم گذاشت و رفت.

وقتی سـَرم درد میکند
حتی قرص هم جـواب نمیدهد٬
حالا من میمانـَم و قاب عکست!
من چشمـهایت را از کـُدئین بیش تر قـبـول دارَم..!

به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه
نمــــــــــک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...

چه تفاوت عمیقی ست
بین تنهایی
قبل از نبودنت
و تنهایی
پس از نبودنت...!

هزار لعنت
هزار لعنت به روزگاری که رفتنِ تو را بر بستر فعل جاری کرد
هزار لعنت به روزگاری که هیچ یقینی برایِ بازگشتی دوباره باقی‌ نگذاشت
فقط درد نیست
اعتراف هم هست
من... من... هنوز خاطراتم را با غبارش دوست دارم...

میتوان پر کرد
فاصله های طولــــــــــــانی را
با یک پیام ساده و کوتاه
کــــافیست بنویسی: هنــــــوزم دوستت دارم
...

تو اصلا میدانی
وقتی کسی نباشد اسمت را
با لحن خواستن صدا کند یعنی چه؟!
تو اصلا میدانی کسی نباشد که
اسمت را صدا کند یعنی چه؟
 

نوشته شده در پنجم بهمن 1390ساعت 2:55 توسط الهه| |

ممنونم...
كه حالم را نمی پرسی..!؟
تا مجبور نشوم دروغ بگويم...
كه خوبم...!

امروز باورم شد
که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی دوست داشتنم را!
از من که گذشت...
اما...
هرجا که هستی
"خسته نباشی"!

من خـودم را کوچک کـردم... تا تـو خودت را کوچک نبـینـــــی
امــا تـــو... کوچکتــر از آن بـــودی
کـه بـا ایـن حرف هــا بـــزرگ شـــوی...

چه نقاش ماهری است فکر و خیالت
وقتی که دانه دانه موهایم را سفید می کند

فراموش کردنت کار سختي نيست... کافيست دراز بکشم... چشمانم را ببندم... و براي هميشه بميرم!!


قرار بود تو بشي سنگ صبورم... امــــــــــا تــــــــــو سنــــــگ شدي ومن هنـــــــــــــــوز صببـــــــــــــــــــورم...
نوشته شده در چهارم بهمن 1390ساعت 9:10 توسط الهه| |

اشکال از تو نیست
کودک قلب من در گهواره ای خوابید
که هرگز متعلق به او نبود...

جهنمـــــــــــی به پا میکند دلـــــــم
وقتــــی
آرزویی در ذهـــــــن بیاید
و
تو مـیــــان آن نباشـــی

باور کن...
"من" تنهاترین ضمیر دنیاست
و "او" خوشبخت ترین ضمیر دنیا
چون "تو" را دارد

مرزها
زبانِ فاصله را نمی‌فهمند.
هرچه دورتر می‌روم
نزدیک‌تر می‌شوی!

غیرت دارم روی
خاطراتمان
برای هر کسی
تعریفشان نمی کنم
تو فقط مرد باش
و
انکارشان نکن...

تو را
خدا نمی‌خواهد که برگردی
وگرنه
آمدنْ نه بال می‌خواهد
نه کفش و عصای آهنین

نوشته شده در سوم بهمن 1390ساعت 2:36 توسط الهه| |

بخاطر خدا بیا

گناهانم را دوست دارم!
بيشتر از تمام کارهاي خوبی که کرده ام،
مي داني چرا؟!
آن ها واقعی ترين انتخاب هاي منند...

گاه دلتنگ میشوم ٬ دلتنگ تر از همه ی دلتنگ ها
گوشه ای می
نشینم و میشمارم حسرتها را
و محاکمه می کنم وجدانم را...
من کدام قلب راشکستم؟
کدام احساس را له کردم؟
کدام خواهش را نشنیدم؟
و به کدام دلتنگی خندیدم؟
که اینچنین دلتنگم

به جرم نبودنت نفس هایم را در سینه محکوم می کنم
به حبس ابد!
کمرم زیر آوار خاطراتت تاب نمی آورد
و در کابوس شب های بی تویی
می میرم
به همین سادگی...!

غمگینــــم!
آنقدر که در مجاورتِ دریا هـــم
سراب م
ی بینم!
اگر نباشی،
همیشه این َم...!

به او بگویید
دیگر او های نوشته هایم را
به خود نگیرد
ازاین به بعد او دیگر آن او نیست

یک متن سـاده را
صد بار می خوانـم
و هیچ نمی فهمم اش!
نگـو که رفتنت
عوارضی نداشت...

نوشته شده در دوم بهمن 1390ساعت 3:1 توسط الهه| |

من ـ بـــی تو
فـقط یک ضمیـــر ساده و تنهاست...
كه دست و دلش به هیـــچ كاری نمی رود...

هر روز این عشق یکطرفه را طی میکنم
یکبار هم تو گامی بدین سو بردار
نترس
جریمه اش با من

از تو برایم چه مانده؟
بغضی مهار نشدنی و یک عکس سه در چهار
دقایقی که میخواهمت و نیستی
حرفهایی که میخواهم و نمیزنی
شنیدنی هایی که میخواهم و نمیگویی
تعلیق و انتظار، سردی تو و گرمی اشک های من
بی خبری های پی در پی
مهری که دارم و بی مهری های تو
کلامی که نیاز دارم و مجالی برای بیانش نیست
و یک دنیا خاطرات کشنده
تو چقدر با سخاوتی و من چقدر ثروتمند

جز آغوش تــــو
هیچ خورشــــیدی
از پس این زمســتان بر نمی آیــــد...
زودتر بيا
يخ آغوش من
با گرماي جنوب تو باز ميشود...

نوشته شده در یکم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط الهه| |

جسارت میخواهد
نزدیک شدن به دورترین افکار زنی...
که روزها مردانه با زندگی می جنگد
اما شب ها
بالشش از هق هق های زنانه خیس است
آری جسارت میخواهد

دست هایم
این روزها بوی حافظ می دهند
تـفال که می زنم
کنعـانم
بدجـور
یوسفش را می خواهد...

هیچ چیز این دنیای بزرگ مال من نیست
حتی...
خوابهایم
آنها را هم تصاحب کرده ای

چه اشتباه بزرگی ست تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند و من همیشه در اشتباهم...

 

نوشته شده در سی ام دی 1390ساعت 1:19 توسط الهه| |

قــــــرن هاست
جستجوگـــر آدم هستــم...
تا لــذت خـــوردن یک سیب ســرخ را
با او تجــربه کنــــــــــم
قرن هاست...!
مشکل از مــن نیست
نه مــــن،
نه سیب ســرخ،
نه شیــــطان
تـــــــــــو نایاب شـــده ای آدم...!

نبودن هایت ویران می کند تمام بودنم را...

آن اتفاقی که به روی زمین افتاد
دل من بود!
پای زخمی ات را دریاب
دل من برگ نبود
دل من آینه بود!

خدایا... این تو واین دلم! جای نشکسته پیدا کردی پیشکش مهربانی هات...

شیرین بودم تو تلخم کردی
خوشحال نباش
خسرو بودن که کاری ندارد
مردی اگر
فرهاد باش...
 

میلیاردها آدم توی این دنیا هست
که همه می توانند بدون تو زندگی کنند
من چرا نمیتوانم؟

نوشته شده در بیست و نهم دی 1390ساعت 14:2 توسط الهه| |

همه چیز را هم که تقصیر من بیندازی
عاشق شدن من
تقصیر توست!!

دیرینه شناسان را خبر کن!!
2012 سال از میلاد مسیح میگذرد و من...
هر روز عاشقانه هایم را برایت به صلیب میکشم
من بازمانده ی عصرجاهلیت ام...

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، هست
حرف هست
عشق هست
بغض هست
دلتنگی هست
درد هست!!!
اما...
چه بگویم وقتی
نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است
نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من...

نبودنت واگـــــــیر دارد که حتی
در خیـابان هایی که هــــرگز نبوده ای
جــای خــــالی تـــــــو را حس می کنم...!

بعضی از آدم ها
به بعضی چیزها عادت نمی کنند!
مثل من به نبودن تو !

این روزها
شب که میشود
غافل از دغدغه های نبودنت
زیر و رو می بافم حوصله ام را
 

فاصله ... چه یه وجب... چه صد وجب... تنهایی یه دنیاست...

نوشته شده در بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:32 توسط الهه| |

شـب است تـو نـیستـی و مـن
می تـرسم
در انـتـظار تـوأم
لـعنـت بـر هـر صـدایـی کـه صـدای پـای تـو نـبـاشـد... لعنت...

هـــــوا سنگین شده! اگر آسمان هم به اندازه ی من می بارید, شهرِ من بهترین هوا را می داشت.

پیراهن نگاه مرا مکش از پشت
که بر می گردم
و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه
چنان به خود می فشارمت
که هفتاد و هفت سال تمام
باران ببارد و گندم درو کنیم…

به آه و ناله هایت اعتماد ندارم
خنده هایت پشــت ســر من آنقدر زیاد است
که گوش حاضران را کر می کند..! خبرش را دارم

کاش طوری خاطره می ساختیم...
که بعد از تو هم می توانستم زندگی کنم...

این منصــــفانه نیست
که تـــو
چــون عـــابری میـــــگذری و مــــن
در فــــریادهـــای ِ دلــــم
از نـــام تـــو
بـــرای همــــیشه کـــر میــــشوم...

نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:58 توسط الهه| |

از ساختارِ دنيا اطلاعات زيادی ندارم...
ولی منم دوســــــــــت داشتم همه دنيــــــــــایِ كسی باشم

نام تو دعای مستجاب باران
هر بار که خوانده ام تو را
باریدم

دلم سخت گرفته عبور نمیکنه حتی هوای تو...

کاغذی رنگ پریده
چند خطی بی رمق
و عکسی که از لبخند سرشار است
چشمانی که از فردا تهی است
و از گریه لبریز
و دستانی که نیمه راه رها شدند

عجـــــــــایب هشت گانه است...
آغــــــــوشِ "تـــــــــو"
هیچ بُعـــــــدی ندارد ...
واردش کــــــــــه شوی،
زمــــــان بی معنــــــــا میشـود...
بی آنکـه نفـــــس بکشی روحـــــــــــت تازه می شود 

نوشته شده در بیست و ششم دی 1390ساعت 0:22 توسط الهه| |

شده ام مثل سرمای این روزهای دی. در نهایت قدرت هست اما، همه با احساسی شهودی به موقت بودنش ایمان دارند... 

دیدی که دستهای تو بردور گردنم با اعتماد آمد و آخر طناب دار شد؟؟ 

یه حرف در گوشی: یادگاری هایت را هنوز دارم... یا بیا و بمان! یا بیا و ببر...

از "تـــو" دلـگیر نیستـم...
از دلـم دلـگیـرم
که نبودنـت را صبورانه تحمـل میکنـــد بـی هیـــچ شِـکــــوه ای ...!!!

گـاه یــاد تــو را
جلـوی چشمانــم قـاب مـی گیــرم
و بـاور نـِمـی کنـم نیســتـی
تـا وقتـی اشـــک هـایم تـو را با خود مـی برد

انتهای جاده را که ببینی حس مبهم یادگاری هایم را خواهی فهمید

همیشه یک بهانه برای درد دل هست هیچوقت دل بی بهانه نمی تپد نمیدانم بهانه هادلگیرند یادل ها بهانه گیر.

 

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:19 توسط الهه| |

سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!

خاطراتمان را که مرور میکنم،
تنها به یاد هیچ هایی می افتم
که در هر دیدار از تو هدیه گرفتم،
همه را جمع کرده ام در کوله پشتی ام
انگار،
سنگین وزن ترین آدم این شهرم
با کوله بار بزرگی از هیچ...

بیا خودمان را بیش از این گول نزنیم وقتی قرار نیست که من در زندگی‌ات پیدا شوم... دیگر چه نیازیست به چشم گذاشتن تو؟ چشم‌هایت را باز کن زیبا... لااقل بگذار آن غریبه با نگاه تو پیدا شود نگران دل من نباش من به این گم و گور شدن‌های اجباری عادت دارم

سالهاست عبور کرده ام از خویش... یادم بخیر...

نوشته شده در بیست و چهارم دی 1390ساعت 22:18 توسط الهه| |

وقتى دیدم ناراحتى یا خوشحالیم برایت فرقى ندارد فهمیدم که دیگر فراموشم کرده ای

به ضرب المثل ها اعتمادی نیست تازه یا کهنگی اش، دردی را دوا نمیکند ماهی را هر وقت که از آب بگیری، فقط می میرد!!

یك عالم "دوستت دارم" یك عالم "عاشقتم" یك عالم "با من بمان"

روی دلم سنگینی می كند... تو نیستی كجا خرجش كنم...؟!

 این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس، بــی‌مار، بــی‌زار، بــی‌چاره بــی‌تاب، بــی‌دار، بــی‌یار، بــی‌دل، بـی‌ریخت، بــی‌صدا، بــی‌جان، بــی‌نوا، بــی‌حس، بــی‌عقل، بــی‌خبر، بـی‌نشان، بــی‌بال، بــی‌وفا، بــی‌کلام، بــی‌جواب، بــی‌شمار، بــی‌نفس، بــی‌هوا، بــی‌خود، بــی‌داد، بــی‌روح، بــی‌هدف، بــی‌راه، بــی‌همزبان بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو...

این همه بی تفاوتی را از کجا خریدی که تمامی ندارد؟

نوشته شده در بیست و سوم دی 1390ساعت 22:18 توسط الهه| |

مثل یک ملکه با تو رفتار میکنند
می‌ گذارند تمام موجودیتشان را فتح کنی
می‌ گذارند از شرق تا غربِ قلب‌هایشان را تسخیر کنی‌
میگذارند سرت را بالا بگیری
و هر وقت دلت کشید با نگاهت نوازششان کنی‌
تاریخ را از روزِ اتفاقِ احساس زنانگی تو می‌‌زنند

مثلِ یک ملکه ، ملک ی ذهنشان می‌‌شوی
بعد یکدفعه انقلاب می‌‌کنند
و با گیوتین هایشان
رویِ هر چه شورشی فرانسوی ‌ست سفید می‌‌کنند


چهارفصل کامل نیست هوای تو هوای دیگریست.

 تمام دنیــــــــــا هم که بگویند
تو مال من نیستی بــــاز هم این دل زبان نفهــــــم
بهانه ات را میگیــــــرد...

چه رابطهء مرموزی است میان پیداترین زخم... و پنهانترین راز...

نوشته شده در بیست و دوم دی 1390ساعت 20:27 توسط الهه| |

آجر می چینم
روی هم
دور تا دورِ بودنــــم
آنقـدر که دیــواری شود
تا هیچ احسـاســی
نـتوانــد سَــرَک بکشد و
سَر به سَرم
بگذارد...
من جــایی از دیــروز جــا مانـــدم
که دست هایم را
زیرِ بــــــاران شستم از "عشــــق"

پنجره چشمانت
خورشید دنیای من است...
باز و بسته که میکنی
روز و شب میشود

به نبودنت عادت میکنم اما دلم بودنت را میخواهد

تو رفته ای و من
هنوز هم هستم؛
هنوز هم می نویسم ات.
هنوز قطره قطره
شب هایم را به خورشید کوک می زنم.
هنوز همان مترسک ام،
همان که می میرد برای سفیدی کلاغ ها!
تو رفته ای
و من
هنوز هم بی مخاطب ام!!
هنوز هم هنوز...

اسم مرا
باید در کتاب گینس ثبت کنند
مدت هاست
دلم هوای تو را دارد
و بی هوا
نفس می کشم...

نوشته شده در بیست و یکم دی 1390ساعت 10:34 توسط الهه| |


غم انگیز است اگر تو را نخواهد !
مسخره است اگر نفهمی !!
احمقانه است اگر اصرار کنی...!

ایـــن بــار که آمــدی، 
دستـت را روی قــلبــم بُگــذار...
تا بــفــهمی این دل بــآ دیدن تـو،
نمی تپد... اَز شــوق میلـرزد.

خدایا دیدی ؟؟؟
کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم پاک کنی...
گفته بودم که لکه نیست...
"زخم" است!!!

تنها
نیستم...
غم
تنهایم
نمی گذارد!!!

برایم سنگ تمام گذاشتی؛ درحد توان بی تفاوتی کردی سردی کردی بدی کردی، و من درحد توان صبوری!

نوشته شده در بیستم دی 1390ساعت 8:35 توسط الهه| |


Design By : Night Skin