X
تبلیغات
لیلا شدم مجنونم رفت




















لیلا شدم مجنونم رفت

زخم که میخوری, مزه مزه اش کن... حتما نمکش آشناست

وقتی پاهایت یاری نکنند بن بست همان جاییست که ایستاده ای...

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو می دانم چه حالی داری چون در واقع نمی دانی

درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو...

برای اینکه بگویی "دوستت دارم" دلی باید به گنجایش دشنه های جهان باورت نمی آید بسم الله

دوباره تو سخن زعشق در ميان مي آوري، ولي من فلك زده به هركه ميرسم، درست پيش پاي من سپرده بود دل به ديگري.

بگذار دیوانه صدایم کنند! بگذار بگویند مجنون! فرقی  نمی کند... من تمام هویت خود را از زمانی که دیگر اسمم را صدا نزدی از یاد برده ام

خندیدن خوبه... قهقهه عالیه... گریه آدم رو آروم میکنه... اما لعنت به بغض

هزار سنگ به گنجشک زدی اما. دلیل ماندن درلانه را نفهمیدی

مرا به هیچ بدادی و هنوز برآنم                               که ازوجود تو مویی به عالم نفروشم

بغض هايت را نگه دار، بعضي وقت ها، سبك نشوي سنگين تري

یک عمر به دنبال خودم می گشتم تورا پیدا کردم...!

هرگز فراموش نخواهم نکرد که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

خیلی سخته پس از سالها جستجو... نیمه ی گمشده ات رو کامل بیابی...!

به دنبال واژه مباش... کلمات فریبمان می دهند... وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود... باید فاتحه کلمات دیگر را خواند 

نوشته شده در سی و یکم خرداد 1390ساعت 14:1 توسط الهه| |

اگه من اینقدر که به تو و بهشت تو فکر میکنم. به خدا فکر میکردم، حالا نصف بهشت خدا به نامم بود. لعنتی حالا هم از بهشت تو رونده شدم هم از بهشت خدا. 

من سوگوار نبودنت نیستم! شرمسار این همه تحملم!

میدانی تنهایی کجایش درد دارد؟ انکارش...

برگشتنت همان قدر محال است که خیال می کردم رفتنت...

اولش فکر میکردم چيز بدي نيست جنگ، شكست ميخورم اشغالم ميكني... ولی بعدها فهمیدم من یک جنگجو هستم که نجنگید اما شکست خورد باورت میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواب دیدم یک غریبه کودکی را زیرکرد رفتنت خواب پریشان مرا تعبیرکرد

دل کندن اگر کار آسانی بود، فرهاد به جای بیستون دل میکند...                                                                                            

نوشته شده در سی ام خرداد 1390ساعت 17:16 توسط الهه|

خواهر كوچكم از من پرسيد

پنج وارونه چه معنا دارد؟

من به او خنديدم كمی آزرده و حيرتزده گفت

روی ديوار و درختان ديدم  باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو مي داد

آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم

 بعدها وقتی بارش بی وقفه درد

سقف كوتاه دلت را خم كرد

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...

نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:8 توسط الهه|

کم کم یاد خواهی گرفت :
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند 
وهدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری:
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه 
منتظرکسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم  باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

به تو عادت دارم

مثل پروانه به  آتش

مثل عابد به عبادت

و تو هرلحظه که ازمن دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

درکتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی

نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:5 توسط الهه|

من به همۀ روزهای هفته نیاز دارم همه ساعت ها ثانیه ها با تمام جزئیاتشان تا بگویم چقدر دلتنگت هستم 

هفته های من هفت روز نیست؛ هفته های مرا تو تعیین میکنی هفته از دیدن تو شروع میشود و تا هفت بار دیدنت تمام نمیشود.

تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن میکنند عاشق که شدی کوچ میکنند...

این روزها نوازنده ی خوبی شده ام... دلم شور می زند... چشمانم تار...

سخت است میدانی... اینهمه دل در دنیا هست, که هیچ کدام برایم تنگ نمی شود

هر نُتی که از عشق سخن بگوید زیباست حال سمفونی پنجم بتهوون باشد یا زنگ تلفنی که درانتظار صدای توست...

نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 17:2 توسط الهه|

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی... امام علی

به بهانه تولد بی بدیل مولا علی ع

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1390ساعت 17:2 توسط الهه|

قلبم را عصب کشی کرده ام دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشـی می تپد

در گفتن و شنیدن جملۀ ” دوستت دارم ” چه هست؟ که کسی که میگویـد عاشق تر میشود و کسی که میشنود بی تفاوت تر

بیستون به کنار... تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار... من باورت می کنم

مچاله کن، بشکن، بند بزن، خط بزن، خلاصه راحت باش… ارث پدرت نیست، دل تنهای من است.

درد دل که میکنی ضعف هایت، دردهایت را میگذاری توی سینی و تعارف می کنی که هرکدامشان را که می خواهند بردارند، تیز کنند، تیغ کنند و بزنند به روحت

ارزان تر از آنچه فکرش را بکنی بودی اما برای من... گران تمام شدی

کاش تسبیح خسته من می تونست ثابت کنه چه قدر ذکر  برگــرد برگـرد گفتم و او نیامد

او که می رود نمی داند اما او که بدرقه می کند می داند کاسه ی آب معجره نمی کند...

نه چتر با خود داشتی نه روزنامه نه چمدان که عاشقت شدم ازکجا باید می دانستم مسافری

 گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم، یاد همه ی انهایی را که با نبودنشان بودنمان را به بازی گرفتند!!

یک اتفاق ساده بودی که یک روز در دلم افتادی. من ولی از همان روز  آنقدر بی اشتها شده ام که ساده ترین بغض­ها هم ­از گلویم پایین نمیروند...

غم دانه دانه مي افتد روى صورتم، شور است طعم نبودنت!...

شب هایی هم هستند که دلتنگی بر خستگی غلبه می کند و نتیجه اش می شود بی خوابی...

حافظه‌ام... همه چیز و همه کس را فراموش می‌کند!! خسته شدم بس که سابیدمش و تو هر بار... نمایان‌تر شدی!

نفس می کشم، تا به جای مرده ها خاکم نکنند! اینگونه است حال من، چیزی نپرس

نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:35 توسط الهه|


Design By : Night Skin