X
تبلیغات
لیلا شدم مجنونم رفت




















لیلا شدم مجنونم رفت

اگر می خواهی مرا ببينی پلكهايت را روی هم بگذار و چشمهايت را ببند... من همان كسی هستم كه هيچ وقت مرا نديدی

امشب که یک ساعت به زمانم اضافه شده از همیشه غمگین ترم... میدانی چرا؟ به این فکر میکنم که یک ساعت اضافه را بی تو چه کنم...؟

فنجان چای توام
ببین
چگونه قند در دلم آب می شود
به شوق لبت.

چقدر سخته با يه بغض سنگين فقط همدم تنهايي هاي ديگران باشي

 
وقتی به حرفهايم شک می کنی
آينه در آينه
می شکنم و
بند نمی خورم
ولی؛
فرقی به حال سپيدی موهايم که می کند
من سعی می کنم و
تو خوشبخت می شوی
نه؟!

 
بعضي آدم ها نقش صِفر رو بازي ميكنن تو زندگي اگه ضرب بشن تو زندگيت همه چيزت رو از بین میبرن...
 
آیا می دانی بدست آوردنت تنها “استثناء” درخواستن، توانستن است...
 
 به سكوت متهمم نكنيد!
آوازهايم را
ميان آهنگ مخالف سازهايتان
از ياد برده ام!
 
این روزا عده ای یه جوری زیرآبی میرن که دلت میخواد بهشون بگی، من نگا ه نمیکنم بیا بالا یه نفسی بکش لااقل خفه نشی!!!!
 
این روزها
برایم
حضور سکوت را
تیک بزنید !
تلخ تر از آنم
که غیبت نخورم
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:38 توسط الهه| |

می‌آيی
می‌مانی
می‌روی
نمی‌آيی
اين فعل‌ها را هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی

دوست داشتن به تعداد دفعات گفتن نیست... حسی ست که باید بی کلام هم لمس شود...

اگه میخوای بری واقعا برو برای همیشه!!
چون هر بار که سلام کنی تمام خاطراتمون زنده میشن...
و این یعنی زجر کشی من!!

بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر... ابر ابر گریه دارم!!!

زور بخت آزمایی ما گاه به بخت زور آزمایی ما بند میشود.

انگشتانم را
فرو می برم
در چشمانم
این سد
اگر فرو بریزد
دنیا را
اب خواهد برد...

 بی تو... خانه ام را... شناسنامه ام را... گهواره ام را  پیدا نمی کنم... بگذار گورم را هم گم کنم...

راهی را که روزی با هم به شتاب رفته بودیم حالا به تنهایی باز می گردم اما این بار آهسته تر از همه چیز

ما عاشق هم بودیم
حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما
این رسم رفاقت نیست

شاید یک روزی دوباره برگردی... اما من دیگر... تکرار نمیشوم !

دلم درد می کند انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی

سالهــــــــــا دویده ام؛ با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا... دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است! دلم؛ دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد...!!!

نپیچان
این کلمات بیچاره را
فقط بگو دوستم داری یا نه؟

در دنیا فحشهایی وجود دارند که بار عاطفی شان از صدتا کلام عاشقانه بیشتر است مثل: دیووونه!
دوستت دارم دیوونه !...

ذائــــــقـــه ام پــیــر شـــده... بیست ســـالگی ام طعــــم پنجــــاه ســــــالگـــی دارد.

زندگی تمامش خطای دید است!
مـن فقط تـو را می بینم
و تـو فقط مـن را نمی بینی...

حواست هست؟
شهریور است...
کم کم فکر باد و باران باش...
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییز گذاشته باشد

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالیست مثل حال گُل
حال گل در چنگ چنگیز مغول!

گاهی دلت می گیرد مثل یک مراسم کوچک ختم، حتی اگر تمام خیابان ها را آذین بسته باشند...!!!

ميدانم
نردبان دلتنگي ام
به بام آغوش تو ختم نمي شود

برای ساعتم
آنقدر لالائی میخوانم...!
تا تو را برای رفتن بیدار نكند...!!!

نوشته شده در سی ام شهریور 1390ساعت 8:15 توسط الهه| |

بالا و پایین پریدنم از شوق زندگی نیست ماهی روی خاک چه میکند؟؟؟

هم نمک خوردی هم نمکدون شکستی هم به زخمم نمک می پاشی

 

آدم‌ها
یک زمانی
در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا می‌گذارند و می‌روند...
 
دلتنگم! براي كسي كه مدتهاست بي آنكه باشد، هر لحظه به يادش زندگي كرده ام...!

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و «دوستت می­دارم» رازی است
که در میان حنجره ­ام دق می­کند

 دیدنت گرچه شادی آمیز است
ولی از غصه نیز لبریز است
در من این حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاییز است
شادی دیدنت ندیده دلم,
...
با غم رفتنت گلاویز است
هرچه زیباتر است آمدنت
رفتنت بیش تر غم انگیز است
 
شبیه مه شده بودی
نه می شد در آغوشت گرفت
و نه آنسوی تو را دید
تنهــــــا می شد
در تو گم شد
که شدم...
 
 هی پاییـــــــــز... ابرهایت را زودتر بفرست؛ شستن این گرد غم از دل من چند پاییز باران میخواهد
 
 قرارمــــان بـــــــاران؛ هر جا که باشــــی با تـــــو هستــــــم... زیر چتر آســـــــــــمان...!
 
سیگاری آتش بزن
میان لب‌هات بگذار
تا نیمه بکش
باقی‌ش را
من می‌سوزم!
 
تنهائـی یعنی مثل همین که من به تــــــــــو فکر می کنم و تــــــــــو به عین خیالت

من صبورم اما... این بغض گران به خدا صبر نمیداند چیست!!

چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیـــــــــــچ نگاهی دلش را نمی لرزاند؟

آن اتفاقی که به روی زمین افتاد
دل من بود
پای زخمی ات را دریاب
دل من برگ نبود
دل من آینه بود

یک جایی یک غریبه می شود همان اتفاق ناخوانده زندگیت که سالها به آرزویش نشسته بودی... اما او فاتحه کل زندگیت را یک جا می‌خواند!!!...

نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:56 توسط الهه| |

 
تـــو
دو حرف بیشتر نیست،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــه برای گفتنش...
جانم به لب رسید و ناتمــــام ماند...
 
هوای فاصله سرد است
از کلاف دلم
خیالی گرم
بر تن تو می بافم
 
آيينه ي اتاقت را با آيينه ي اتاقم عوض مي کني؟ آخر اين آینه که فقط من را نشان مي دهد!
 
زندگی بی دستهایت احتمالـی ست
 
وقتی از ما
تو کم می شوی
تکلیف من باقی مانده چه می شود؟...

لهجه عشق گرفته ام
بس که با تو زیسته ام
مرا در آغوش بگیر
دلم یک بغل خاطره می خواهد

! ! ! ! این رد کفش نیست نشان تعجب است؛ روییده وقت رفتنت از ردپای تو

تمام زمين را بي " تو " نمي خواهم
چه برسد...
به مساحت ناچيز
اين تختخواب...!

میخوانمت فصل به فصل خط به خط نکته به نکته تازگی داری برایم همیشه حتی در بازخوانی.

هنــوز هــم مــي شــود
از ایــن عصــای لــعنتی
امــیدِ مــعجزه داشــت
مــوســایــش، تــو باشــی اگــر!
 
تنها
نیستم
مدتی ست
با تو
در خودم
زندگی می کنم...
 
نـــگاهم پـشت دریچـــه دلت منتـظــر است
اذن دخولش ندهی
تـا ابد
انــعکاس خاطراتت را به تمــاشا مینشیند.
 
تمام ماجراي من براي تو سه واژه شد من و... شب و... هواي تو...
 
نبـــــودن هــایت را
با خیــــال بودنـت
بــه هـم بـافته ام
چـه ســنگین شده این شـــال گــردن
دارد بغضم را در گلو خفه میکند
نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 18:18 توسط الهه| |

این دنیا تاب خراب شدن سر بی کسی های مرا ندارد... هی لعنتی ده ساله های جغرافیا پاس نکرده هم میدانند تــــــــو استوای دنیای منی

نه در آغوشـم نه در نفـس هایم نه در دلـم
که در گلوی منی
بغض کـرده ای و مرا
هـر لحظـه
نزدیکتر می کنـی
به انفجار درونــم…!

آسمان را مرخص مي کنم ديگر... به هوا هم نيازي ندارم!
تو خودت را مثل آسمان... مثل هوا... مثل نور... پهن کرده اي روي همه ي لحظه هاي من

گاه "دور شدن" قبل از رفتن، اتفاق می اُفتد!
 
چه دنیای عجیبی ست
هر وقت حرف دلم را زدم
دلت را زدم
 
چقدر دوست دارم با خیال راحت
یک نفس عمیق بکشم
نفسی که پر باشد
از بوی آرامش وجود تـــو...
 
در آغوشت که جا میگیرم... عمیق تر گناه میکنم!
من این جهنم را که هوای بهشتی دارد...
با هزاران بهشت خدا که بی تو...
هوای جهنم دارد
عوض نمی کنم!

نیستی که بریزمت روی عمیق ترین زخمم
نیستی که نمیرم
نیستی...
ازینهمه زخمهای خالی نه
ازینهمه که نیستی
مُردم...

سنگهائی که من از عشق تو بر سینه زدم، کعبه ای می شد اگر خانه بنا میکردم.

همه چیزت را دوست دارم؛
اِلا این تظاهر لعنتــــی ات
به دوست داشتنم را...

نمک پرورده ات شدم...
بس که هر لحظه...
به زخم هایم...
نمک میپاشی..!

ابراز احساسات بیش از حد، احساس بعضی ها را، بی حس می کند...

جرعه جرعه لاجرم تقدیر می نوشم تبر تبر ناگزیر رویا تباه می کنم دستانم را نگیرید راه ها گاهی بی همسفر طراحی شده اند

تنهایی... زمستانِ « سیبِری » است انگار استخوان می‌ترکاند

نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:52 توسط الهه| |

نفـسم بـنـد آمـده
هـمان نفسـی که
تــا دیــروز
زیــر گوشت مــدام
تکــرار می کــرد « دوستت دارم »

بگو تا کجای جهان با منی؟ منی که تمام جهانم تویی

بیــــراهه هم برای خودش راهیســـت, وقتی قــــرار باشد مـــرا به تـــــو برساند

تنـها باردار کردنِ خاطره ام کافی نبود...
شعر های من پـــدر میخواهند

جای خالی ات
تا ابد نقطه چین خواهد ماند
بعد از تو
تحمل ضمیر دیگری را ندارم

مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد...
می روم تا آنان که توانا ترند...
تو را به پوچ بودنت برسانند!‬

سکـــــوت و صبــــــوری آدم ها را به حساب ضــــعف و بی کســــی ام نگذار... شاید هنوز به چیــــــــزهایی پای بندم؛ چیزهایی که تو یادت نمیآید!‬

بعضی عشق ها عشق نیستن! تیرِ غیب هستن که تو سینه ادم می خورن....

از سیاهی بالاتر رنگ بیرنگ و تکراری این روزهای من است

کاش روزهای دلتنگیِ من
مثل  "دوست داشتن های" تو
کوتاه می شد

وقتی کسی بهت ابراز علاقه میکنه فکر نکن تو خیلی فوق العاده ای شاید اون کم توقعه

دوستت دارم...
یکـ کلمــه است بـا دنیـــایی‌ از مسئـولیت
گفـــتنش هنـــر نیست
مسئولــــیت پذیـــریش هنــــر است

عکست را نگاه میکنم
آخ که این عکس پیر نمیشود
اما بد جور پیرم میکند

نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1390ساعت 3:57 توسط الهه| |

چقدر دیر یادَش آمد خـُدا کـه ما قــسمــت هم نیستیم !!!

هوس کرده ام خوب نباشم شاید حالم را بپرسی

من که زاده تنهاییم... خدا تو را برای او نگه دارد...

خواستم مهمان دلت شوم، در کوچه‌ی علی‌چپ تو آواره شدم

هواي شمال شرقی تنم
ابري و سرد است
تو جنوبي ام كن

دلتنگی
از نیمه‌های شب
وقتی که تیک‌تاکِ عقربه‌ها
عمق تنهاییت را به رخ می‌کشند
آغاز می‌شود

هزاران هزار بار خیالت را پی نخود سیاه فرستاد ام!!!!
باز هم... چه رویی دارد!

دیگر خاطره ها
کفاف تنهایی هایم را نمیدهند
بیا...!

عادت نمي كنم به نداشتنت تو سخت به ثانيه هايم چسبيده اي...

عبــــــور یعنی: لحظه هایی که می روی؛ سـال هایی که می مانم

به شوق دیدارت...
چه آب و جارویی راه انداخته اند!
چشمها و مــــــــــژه هایم

احتياج به مستي نيست! يک استکان چاي هم ديوانه ام ميکند وقتي، ميزبان چشمهای تو باشد

دلم آبستن عشق توست

از "دوستت دارم" ها خسته ام، دوستم داشته باش

من ایمـــا و اشـاره نمی دانــم...!
بایــد تمــام قــد روبــرویــم بایستــی و بگویــی دوستت دارم.

فقط لبخند بزن...
لبخند تو؛
هر لحظه اش
یک عمر سرزندگیست...
تو فقط بخند...
برای من ایـن تمــام زنــدگیــست

بیا؛ این هـوا، هـوای خوبی است
برای دلـتـنگ بودن...
من بغـض هایم را باروح زخمیم می آورم،
تو آغـــوشت را، با بــوسه هایت...
بگــــــــــذار دست کشیدن از تــــو
همچنان غیرممکن باشــــد!
بیا...

چقدر تشنه  حرفهايي هستم که تو هرگز نزدي

سخت تر می شود نبودنت وقتی بودنت برای دیگریست!!...

سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!

تلنگری بزنی، آوار می شوم....
شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 0:35 توسط الهه| |

چرا دیگه مثل همیشه نیستی؟

برگ از درخت خسته شده، پاییز همه ش بهونه ست

فرقــی دارد " شهــر ِ ما خانــه ی ما باشــد " يا نـباشـد؟
وقتــی تــو نــه در شهر ما هستـی و نـه در خانــه!

وقتي خدا بخواد بزرگي آدمي رو اندازه بگيره، متر رو بجاي قدش دور قلبش ميگيره!

دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده، برای تو که نه، ولی برای دلی که نگرانم می شد، دلم تنگ شده راستش برای اینها که نه، ولی برای خودت، دلم خیلی تنگ شده!

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس گاهی احساس تلف میشود به پای عمر و چه بدبخت است کسی که نداند هم عمرش تلف میشود هم احساسش...

وقت هایی هست
که جز به بودنت
دلم به هیچ چیز رضایت نمی دهد
حالا
من از کجا تو را بیاورم؟

آنقدر باورت دارم كه وقتي ميگويى باران، خيس مى شوم

باستان شناس میشوم، چشمهایت نگاهی قیمتی دارد...

ساعتها را جلو می کشند
وقت شرعی چشمانت زودتر از راه خواهد رسید
رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت
ربّنا لااقل آتنا...!

دل دو حـرفی مـــن... خیلی حـرف داره... خیلی

مثل یک کوپه بی‌پنجره‌ام، مثل یک صندلی رو به عقب؛ باز حسّ نرسیدن دارم

تو برو پیچک من، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن رو پیشانی من چیزی نیست، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

راستی یادم رفت بگم دارم از نبودنت دق میکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

مرا دركدام صندوق صدقات خرج كرده اي كه بلاي بي تو بودن بسرم مي آيد؟

به زخمهایم می نگری؟!
درد ندارند دیگر...
روزی که رفتی،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد!
مرده ها درد نمیکشند!
حرف آخرم این است...
برنگرد دیگر!!
زنده ام نکن...

چه دنياى بزرگى شده تا چشم كار ميكنه جاى تو خاليست

 

نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:3 توسط الهه| |

در هرجغرافیایـی که باشم،
جهــت ها تفاوتـی ندارند.
تمام دامنه هـای دلـم،
رو به سمت "خنـده های " تـوست.

خدایــــــا!
از ایـــن بــه بعـــد بــه مخلوقـــاتـت یــک متـــرجـم ضمیـــمه کــن...
اینجـــا هیــچ کـــس، هیـــچ کــس را نـمیفهــمد

به خوابهایم سرك نكش
وقتی در لحظات بیداری ام حضور نداری...!

دلم تنگ شده است برای آغوشی که خیلی هم مطمئن نیستم بعد از این « مال من باشد »...!

عشق و دلتنگی همین حال خرابی ست که من دارم
عشق دلتنگی همین اشکهایی ست که ناگاه سرازیر میشوند
عشق و دلتنگی همه ی خاطره هایی ست که ذهنم را احاطه کرده و دل را پاره پاره میکند 

میگن هر چی از دوست رسد نیکوست!
پس چرا هر چی از تو میرسه
خاطره... نگاه... لبخند... یاد...
ویران کننده است!
منو داغون میکنه...!؟

دلتنگ نشدي ببيني چگونه خوبترينِ خاطره ها بي رحم ترينشان مي شود

راستش را بخواهی
فاجعه ی رفتن " تو " چیزی را تکان نداد
من هنوز هم چای میخورم
سیگار می کشم,  کار می کنم
قدم میزنم, هستم اما
تلخ تر
تنهاتر
بی اعتمادتر...

چقـــــــدر شبیه دریایى تو!!!
مــدام زیر پای مـرا خالی می کنی...

خواستن، همیشه توانستن نیست
گاهی فقط داغ بزرگی است که تا ابـد بر دلت می ماند...

حس لیوان ترک خورده که پر میشود از چای داغُ! حال دلم اینگونه است!!!


 

نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:27 توسط الهه| |

بعضی ها را می شناسم،
بوی غم آزارشان می دهد!
و برخی به ندرت،
غم را به لب می گیرند!
اما من، سالهاست غم را پاکتی می کشم!!

مگر چند بار به دنیا می آییم که این همه می میریم؟؟؟

دلم درد می کند...
انگارخام بودند خیالهایی که به خوردم دادی...

تنهایی یعنی آنقدر یک خاطره را مرور کنی که نخ نما شود

نه هوایت را میخواهم، نه خودت، نه صدایت را، من دلت را میخواهم اگر با من است بگو

دل بسته ام به پاییز، شاید دوباره سر مهر بیایی

مـــرا به اسم کوچکـم که
صدا می زنی!
لحن صدای تـــو
دوست داشتنی ترين
صدای عـــالم است

کاش تمام می شدی، خیالم راحت نیست از داشتن و نداشتنت

باران که می‌بارد
باید آغوشی باشد
پنجره‌ی نیمه بازی
موسیقی باران
بوی خاک
سرمای هوا
گره‌ی کور دست‌ها و پاها
گرمای عریان عاشقی
صدای تپش قلب‌ها
خواب هشیار عصرانه
باران که می‌بارد
باید کسی باشد! اما...

برای پیش تو بودن " بلیط " لازم نیست مرور قصه ی دل کافی ست...

 

 

نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:16 توسط الهه| |

تو بگو كجا از دوست داشتن من باز ایستادی... من قصه را از همانجا آغاز كنم

تو به قرص ماه، من به آب میمانم، از آن همه دور، تو در دلم می افتی

یادت باشه تو باعث رفتن من شدی، اگر یک بار از ته دلت میگفتی دوستم داری می موندم

سردي دستها و خيسي گونه هايم را مي گذارم به حساب باران... تو به بي مهري هايت ادامه بده...

بيستون كنده شد و عشق به جايي نرسيد                                                                                           ديگر از تيشه فرهاد بدم مي آيد

شانه ات کو؟ دنیایم باز به هم ریخته

اين روزهــــا
هيـچ چيز سرجايش نيست !
جزتـو که عجيب جا گرفته اي کنج دلم

یادته یه زمانی دلـــت بـــرام تنـــگ میشـــد

گریه را به چشمانم خوب آموخته ام؛
تا دیگر بی جهت خشکشان نزند

دلم تنگ شده برای شنیدن نام خودم از زبان تو!

بی شک " آغوش تو "
هشتمین عجایب دنیاست
واردش که میشوم زمان بی معنا میشود
هیچ بُعدی ندارد
بی آنکه نفس بکشم روحم تازه میشود
تمام ثروت دنیا را به یک وجبش نخواهم بخشید...

چـه سـاده بـه اعـتبار دسـتـانـت زمیـن خوردم !!!

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1390ساعت 18:20 توسط الهه| |

یاد تو آرامشی ست طوفانی...

موهایم را
آنقدر کوتاه میکنم
تا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند...
دیری نمی پاید،
خاطراتت
دوباره می رویند...!!!!

خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در و دیوار نکند یاد آغوشت بیفتم...

دوست داشتن غیر از درد، تاوان هم دارد

غزل، چشم‌های تو است. کاش حافظِ چشم‌های تو بودم!

می پسـندم پاییـز را
که معافـم می کنـد
از پنـهان کردنِ
دردی که در صـدایم می پیچـد
اشکی که در نگاهـم می چرخـد؛
آخر همه می داننـد
سـرما خورده ام!!...
همین...

تنهایی یعنی رو هیچ نیمکتی تو هیچ پارکی نتونی بیشتر از ده دقیقه بند بشی

وای از آرزوهایی که حسرت میشوند و خاطره هایی که درد...

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد اما   می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند...

ابرها مشت گره خورده‌ یک بغض ترند
که پس از صاعقه ای، سخت به خود می لرزد
و دم حادثه‌ عشق فرو می ریزد
راز سربسته دل،
ناگهان می ترکد...
و هوای دل من ابری نیست؛
بلکه بارانی ست
پیش تو مشت دلم باز شده ست
پاک دل باخته ام
مدتی ست
در دلم حادثه عشق
آغاز شده ست...

می‌ ترسم! می‌‌ترسم جای خالیه آغوشت را، حرف‌هایت خالی‌ تر کنند!

یک سرِ همه ی " ای کاشهای" من به تو ختم می شود!

گفته بودی "تا قیامت دوستت دارم"
امروز نیستی
و نمیبینی که چه قیامتی بر پا کرده‌است در من
این نبودن هایت

هیچ وقت مفهوم ِ این جمله ی ِ معلم را نفهمیده بودم
وقتـی که پای ِ تخـته سیاه توضیـح میداد:
" بعضـی از تغییـرات شیمیایی ست"
حالا پس از گذشـت ِ سالـها
خوب درک کـردم منظـورش را...   " رفتــَــنت خاکســـترم کـــرد "

واحد اندازه گیری فاصله متر نیست اشتیاق است مشتاق که باشی حتی یک قدم هم فاصله ای دور است حالا چه خانه کناری باشی چه کیلومترها دورتر من دلتنگم دلتنگ

ساعت ها استدلال برای دل کندن از تو بی فایده است هنوز عاشقانه دوستت دارم...

تو رادوست دارم...؛
چه فرق میكند كه چرا، يا از چه وقت، يا چطور شد كه.....!!!!
چه فرقی میكند، وقتى تو بايد باور كنی كه نمكنى و من بايد فراموش كنم كه نمی كنم...!

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:5 توسط الهه| |

این چشم ها کم کم ضعیف تر میشوند بس که ندیدمت

دست از سر لحظه هايم بردار، راست مي گويي، دستم را بگير...

گفته بودی "تا قیامت دوستت دارم"
امروز نیستی
و نمیبینی که چه قیامتی بر پا کرده‌است در من
این نبودن‌هایت...

دیگر گذشت ان زمان که
عشاق کوه می کندند
عشاق این زمان جان می کنند...

گاه گاهی قفسی می سازم
می فروشم به شما
تا به آواز قناری که در آن زندانی ست
دل تنهاییتان تازه شود

نه نام نه چهره نه اثر انگشت آدم ها را از طرز آه کشیدن شان باید شناخت

موازیمان به هم می رسید
اگر اندکی... فقط اندکی "خط راست منیت" را
برای "تقدس عشق" میشکاندیم!
لعنت بر "ریاضیات غرور"!

چه تفاوت عمیقی ست بین تنهائی قبل از نبودنت و تنهایی پس از نبودنت

یادت هست، روزی پرسیدی این جاده کجا میرود
و من سکوت کردم
دیدی جاده جایی نرفت آن که رفت، تو بودی.
..

در دهستان اصالت های عشق میتوان شبنم فروش ساده بود میتوان روی اجاق عاطفه چای خوش رنگ وفا را دم نمود

نوشته شده در بیستم شهریور 1390ساعت 11:36 توسط الهه| |

 نشستم
تا آنجا که نيامدي
خود را مهمان يک فنجان قهوه کردم
صبر ديرش شد
رفت
اما هنوزم منتظرت بودم
قهوه هم چه ميزبان کم طاقتي ست
او هم رفت
ساعت هم ديرش شد
تند و تند دور خودش مي چرخيد
اما هنوزم منتظرت بودم
شايد فنجاني قهوه
دوباره تنهايي ام را پر کند
اما جاي لبخند تو را
چه چيزي مي تواند پر کند........!

گناه است انگار خواستن تو... می دانم
گناهی که چون آشکار شود، بر من بخشوده نخواهد شد هرگز!
در دادگاه ذهن های خفته، محکوم خواهم شد و به سنگ نکوهشها و نفرین ها، سنگسار!
گناه است خواستن تو... اما گناهی خواستنی است!
گناهی چون گناه مادرم حوا!
گناهی که ارزش رانده شدن از بهشت موهوم این آدمها را دارد!

تو دست در دست دیگری !!!
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو...
مدام
بر او تکرار می کنم که
نترس عزیز دل...
آن دستها
به هیچ کس
وفا نکرد...

من زنده ام هنوز.....
درد میکشم و لب به دندان می گزم و در سکوت لبخند بر صورتم نقاشی میکنم که مبادا تو اخم هایم را دوست نداشته باشی....

نیاز به شراب نیست...
یک استکان چای هم دیوانه ام می کند...
وقتی که میزبان...
چشمان خمار تو باشند

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد... !!!!!!

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:16 توسط الهه| |

من نمیگویم دنیا را به پایت می ریزم مهم انست که هرآنچه را داری خراب نمی کنم

کاش می دانستم تلخی برخی خاطره ها را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندان حافظه ام گیر نکند

فلاسفه خيلی حرفها زدن... اما منطق هيچ کدامشان به پای منطق تو درباره ی عشق نرسيد! رفتی و گفتی: همينه که هست!

ازگرگ های درنده نمی هراسم که به جسمم حمله کنند...
تمام ترسم از آدمهای گرگ نماییست،
که روحم را پاره پاره کردند... !!

اگر در زندگی جرآت عاشق شدن را نداری; لااقل شعور معشوقه بودن را داشته باش

دگر تقدير را براي نيامدنت بهانه نکن! مرد باش و بگو نخواستي و نيامدي....

برعکس شده...
آهنگ های غمگین با من خاطره دارند...!

هنوز هم از تمام كارهای دنیا... دلبستن به دلت... بیشتـر به دلم می چسبد...!!

خانه‌ات آباد ویرانم نکن...!

♥ قبلا شکسته هر جور مایلید حمل کنید

مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد...
مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم چشمانت را بست...!!!
می روم تا آنان که توانا ترند...
تو را به پوچ بودنت برسانند!!

پنجشنبه شبها
تمام شهر
از بوي بوسه و بغل پُر مي شود
من اما...
بسترم
از طعم تنهايي

من عاشق تنهایی هستم !!! یه تنهایی دو نفره... 

چقدرآگاهانه مرا را نفهمیدی و هی من خودم را برای توجیه کردنت خسته کردم...

نوشته شده در هجدهم شهریور 1390ساعت 10:9 توسط الهه| |

اینجا
ترس من از نبودن ابدی ات
دنیا را به آخر رسانده!
و تو
چه می دانی چه حالی دارد
ایستادن روی لبه ی آخر دنیا!؟

کاشکی..
یک نفر بود که می گفت به من:
" همه ی من از آن تو وقتی که دلت می گیرد. "

آهای همیشگی ترینم...
تمام فعل های ماضیم را ببر...
چه در گذر باشی چه نباشی...
برای من...
استمراری خواهی بود...
من هر لحظه تو را صرف می کنم... !

" او " سوم شخص مفرد نيست همه ي دنياي من است

اینجا رادیو دل... صدای مرا از ژرفای احساس پاک میشنوید هوای دل امروز بشدت هوای عاشقیست....

همه ما ذاتا دریاچه ارومیه ایم: شور، تلخ، تنها، خسته، رو به نابودی

همچون قطاری که دودش برمی گردد... من می رفتم... دلم برمی گشت........‬

بیا انقلاب کن
از حکومت تنهایی خسته ام...‬

چه زیباست مخاطب اخم های توأم هر چه بیشتر برنجانیم من عاشق تر می شوم...

نوشته شده در شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:52 توسط الهه| |

بعضیا رو که ما می پرســــتیم، یه سری دیگه آدم حســــابشون نمی کنن...

بند بند وجودم
بـه بند بند وجود تــو بستــه است
با این همه بنــد چه قدر از هم دوریم

بعضی ها طواف نمی کنند فقط خدا را دور می زنند...!!!

دلم برایت پر می کشد.....

هیچ کس شبیه حرف هایش نیست.

چقدر سخته دلت پیش یکی گیر باشه ولی مجبور باشی ناز یکی دیگرو بکشی...!!!!

گمان میکردم رفتنت ممکن نیست... رفتنت ممکن شد... باورش ممکن نیست...

"هست" را اگر قدر نداني مي شود "بود" و چه تلخ است

وقتی گفتی تو را نمی شناسم
چقدر حق با تو بود
زیرا من بعد از دوست داشتن تو
دیگر با خودم روبرو نشدم

دیوانه نمی گوید دوستت دارم
دیوانه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی جمع می کند از هر دری
می زند زیر بغل
می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد

نوشته شده در پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:27 توسط الهه| |

بيا يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند...

ماه رمضان رفت! حالا با خیال راحت می توانی قسم بخوری که دوستم داری!!

دنیا پـرست از بودن های بـی علت... و ازآن بدتـر رفـتن های بـی پاســــــخ

دلم هزاران بار شکست اما هنوز دل شکستن بلد نیستم!

اونـــی که با ما راه نیومــــــــد برای دیگـــــــــران دویــد!!!

من میتونم دنیا رو یه دستی فتح کنم به شرطی که اون دست دیگه ام رو تو گرفته باشی...

دوستت دارم را ساده مگیر
من برای گفتنش
همه ی وجودم را به کار گرفته ام

گرگهای زبانت پاره پاره کردند پیکرم را...

گریه زبان خواهش کودکی ست بچه شده ام این روزها...

دیـر یـا زود حـملـه خـواهنـد کـرد... خـاطـراتـی کـه زبـان آدمیـزاد نـمی فـهمـند!

با من درد دل کردی...
از نامردی ها گلایه داشتی!
حالا که فکر میکنم میبینم,
خودت هم شده ای مثل آنها که برایشان,
سرت را به نشانه ی "تاسف" تکان میدادی!!!

کاش دستانم که به دستانت گره می خورد کور می شد

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390ساعت 17:35 توسط الهه| |

بین من و تو یک بغل خواب
یک سبد رؤیاست
دستی به شانه ام بزن از پشت بیداری
بر گردمُ ببینمت
که به اندازۀ یک آغوش به من نزدیکی

سخت تر می شود نبودنت، وقتی بودنت برای دیگریست.!!!

کاش حداقل جوانمردی میکردی
و "مهربانی ام" را بهانه ی رفتنت نمیکردی!
تا من مجبور نشوم هر روز "سنگ" را نشان دلم بدهم
و بگویم اگر مثل این بودی...
او نمیرفت

خدایا، سازت رو عوض کن،
من "بی او" بلد نیستم برقصم.

برگرد . . .
بیرحمی هات
لجبازی هات
بداخلاقی هات
همه چیو میشه تحمل کرد،
اما نبودنت رو هرگز!!!

خدا یک زن آفرید یک مرد... من در شگفتم... اینهمه نامرد از کجا پیدا شد...!؟

از دستــم رفـتی کـاش از دلــم هم می رفتی

زياد طول نمي کشد تا بفهمي، ورود به هيچ رابطه اي نميتواند تنهايي هايت را پُر کند

می خواهم طبیعت را تجربه کنم ازنیلوفر شروع می کنم به خود می پیچم!

نقشه را تا می زنم و جهان را توی جیبم می گذارم. "تو" فقط چند سانتی متر از من دوری!

قصه یوسف تکرار می شود
هجوم فاصله ها به سان گرگی تو را از من دریده اند
در چاه حسرتم افتاده ای
زلیخا شدن هم بی فایده است
چرا که عزیزهای حسود
چشم دیدن تو را پیش من ندارند
این تک پیراهن خاطرات هم بدجور عذابم می دهد
نمی دانم قحطی بی تو کی به سر می آید
تا زیر بارش چند سالۀ مهربانیت خیس شوم
و چندین چند سال عشق محبت درو کنیم

بي "من و تو" هم مي گذرد روزگاري كه براي ما،"ما" را نخواست...

چيزي ويرانگرتر از اين نيست كه دريابيم فريب همان كساني را خورده‌ايم كه باورشان داشته‌ايم!

هميشه يك بهانه
براي درد دل هست
و هيچ وقت دلى بى بهانه نمی تپد.
نميدانم يا دلها بهانه گيرند...!

لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمیکنه... و تو فقط نیاز به اندکی "مردن" داری...!!!

سنگ ها شاید، اما گنجشک ها هیچ وقت مفت نبوده اند!!! قلبشان همیشه می زده.

اینکه در پوست خود نمی گنجم از شادیم نیست، حجم افراطی غمهایم پوستم را ترکانده

بعضی دردها نمیذارن کار به فریاد بکشد خَفَت میکنن

این روزها ویارِ بودنت را کرده ام، اگر زود خودت را نرسانی کودک درونم می افتد!!

ماهيگير دلش سوخت ايــن بــار ماهـی قلاب را رهـا نميكرد چقدر تنهاست...

اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلی ست
زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست!

گاهی دلم بی تاب آدم هایی است که پاک دامن نیستند اما دامنشان امن ترین پناهگاه دنیاست

نوشته شده در سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:29 توسط الهه| |

گاهی داشتن بعضی‌‌ها تنهاترت می‌کند...

وقتی کسی باشه که به قصه ات گوش کنه هنوز تموم نشدی... اما امان از...

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود... دائم برای تو

همه مي خواهند جاي تو را بگيرند...
بي انکه بدانند!
تــو هـــم
ديگر جايي نداري

عشق احساس شگفت انگیزیست درگیرش که شدی یک گوسفند گربه صفت رو صدا میزنی جوجو...!

در زندگی به کسی اعتماد کن که بهش ایمان داری، نه احساس...!!!

من چرک نویس احساسات تو نبودم کاش " دوستت دارم " هایت را، جای دیگری تمرین میکردی.

کاش خـــودم پـا رو دلــــم میذاشتم... قبــل از اینکـه تو لـگــــــد مالش کنی

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من
دستِ نگاهم را بگیر
مرا دچارِ حادثه‌ای کن که با عشق نسبت دارد
مـــن... عجیب از روزگار رنجیده ام

کسی که یک بار رفته اگر هم برگرده یادت باشه دیگه راه رفتن رو یاد گرفته...

بیچــاره دلـــم!
آن قـــدر ســاده اســت كـــه
اگـــر صــدای شــرشـــر بــاران بـشنـود
خیـس مـی شــود

گـل یا پــوچ؟
دستت را باز نکن، حسـم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــور کنم...
که در دستانت
برایـــم کمی عشق پنهـــان است...

نوشته شده در سیزدهم شهریور 1390ساعت 3:39 توسط الهه| |

خدایا من از هر دستی که دادم دست دیگرم فقط انتظار کشید...

از کندن کوه منصرف شد... مشغول دل کندن است فرهاد

مردها زنهای قوی را ستایش می کنند اما هیچگاه آنها را برای دوست داشتن نمی خواهند

سیلــــی واقعیت رو درست اون وقتی می خوری که وسط زیباترین رویاهات هستی

بی گناهم ولی همیشه محکوم...

پر از بی تو بودن است شعر هایم محض بی کسی واژهایم... برگرد

در دلم کودکیست که بی تو بودنش را نق میزند!
من هیچ. لا اقل بهانهِ او باش...

سیگارش را می گذارد زیر لبش و می گوید: آتیش داری؟!
جواب می دهم: توی جیبم که نه, ولی در دلم دارم ... به کارت می آید؟!!

توی یه رابطه هرچی " صادق " تر باشی بیشتر بهت شک میکنن!

غربت چنان سخت است
که در من هر چه هست
همه با من بیگانه اند...
غربت غرور مرا
یکباره در من کشت
من در غربت نیستم
غربت در من است

قهوه ات را نصفه خوردی سرنوشت من ته فنجان نا تمام ماند

مگر میشود عاشق شد و باز هم بود؟
عاشقی نیستی میاورد
کاش دلم خبرم میکرد... حدقل قبلش باخودم خداحافظی میکردم

هوای مُردن بیخ گوش من است همان جایی که روزی رد نفس های تو بود!

من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم... ولی رفتنت باد نبود طوفان بود, ریشه دلم را از جا کند

نوشته شده در دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:3 توسط الهه| |

میگویند زمان طلاست. اما من چشیدم دروغ میگویند زمان آتش است گذرا نیست ثانیه به ثانیه اش میسوزاند و تا به شعله ات نکشد نمیگذرد...

آنهايی كه با من و شما "راه" نمی آيند، برای ديگران می دوند...!!

خواستم هرچه را که بوی تو میداد بسوزانم، جانم آتش گرفت...

ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ
ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ
ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ

حاصل سبزترین باور من
برگ زردیست که از لای ورق های دلم میریزد.
مانده ام سخت غریب!
دیگر از سبز ترین حادثه ها میترسم

چه گرم نشسته است
بر انجماد لبهایم بوسه هایت
این روزها مرا بیشتر ببوس
که دریافته ام دنیا همان تمنای بوسه های توست

دیدن عکست... تمام سهم من است از " تو " آن را هم جیره بندی کرده ام تا مبادا توقعش زیاد شود! دل است دیگر ممکن است فردا خودت را از من بخواهد

اشتباه از من بود پر رنگ نوشته بودمت به سختی پاک میشوی! 

آرزو هایم
هوایی شده اند...
مدام بر باد می روند...!

نوشته شده در یازدهم شهریور 1390ساعت 3:11 توسط الهه| |

خدایا
کاش اعتراف کنی
جهنمی در کار نیست
برای ما
همین روزهای برزخی زمینی کافیست!

 من هنوز این جای دلم درد می کند... همین جا که تویی

وقـتی کـه نیـستی ... پـرنـده خیـالـم بـه سـرش مـی زند...
کـه خـود را حلـق آویـز کـند از دار دلتنگی ات!... بـه دادش نمـی رسـی؟

دل آرام را بی تاب میکنی! دل بی تاب را آرام!
آخرش نگفتی: تو، دردی یا درمان؟

گاهي فكر ميكنم كار تو سخت تر از من است! من يك دنيا دوستت دارم... و تو زير بار اين همه عشق قد خم نميكني

"دل" اشتـــــباه ترین اتفاق دنیاست! بسته میشود آنــــجا که نبــــــاید؛ کنــــده میشود از جایی که نباید.

مـــــــــــــن و تـــــــــــــو! مـــــن برایِ تــــو می نویسم... تـــــــو برایِ او مـــی خوانی

آدمــــهـا کـه " عـوض " می شونـد ...
از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد!
از "بوسه هایشان "
از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "
ازگـودال هـایِ عـمیـقی کـه
بیـن تــو و خـودشان می کنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند...!

نوشته شده در نهم شهریور 1390ساعت 11:31 توسط الهه| |

خداوندا پرسشی دارم وقتی دلت برای کسی تنگ می شود چه حالی می شوی؟؟ راستی تو از بنده هایت خاطره داری؟

اومدیم و من استثنا بودم و صبر ایوب داشتم... تو باید سو استفاده کنی؟؟

شکستن
خـــرد کردن
ســــــــوزاندن
خاکســـــتر کردن
به باد دادن...
از هر انگشتت یک هنر می بارد!

يكي بود
يكي نابود
اينجاي تمام قصه ها مشكل دارد

گاهی اوقات؛ آن کسی که میخندد میخواهد حواست را از چشمهای گریانش پرت کند

قبل از "خدا حافظی" بر نگــــردید و عقب نگاه نکید. بد دردرسری میشه این " آخرین نــــگاه " !!!

از تمام قوانینی که برام تو عشق گذاشتی خستم
از تمام باید ها و نباید ها
از تمام نبودها و کمبودها، خستم
آخه فقط عشقه که قانون مند شده برات، تو یه زندگی بی قانون!!

لباسی را که از تنت در میاری و بی توجه پرتش می کنی
من آرزوی بوییدنش را دارم...

ترک کردن آدمها هم آدابی دارد!
اگر آداب ماندن نمیدانید
لااقل
درست ترکشان کنید
تا ترک برندارند...

عـلـم بـه خـط ِ فاصـلـه میـگفـت خــط ِتیـره!
خـوب میـدانسـت؛
فـاصـله ها چـه به روزگـار آدم می آورد...

لباسی را که از تنت در میاری و بی توجه پرتش می کنی من آرزوی بوییدنش را دارم

"گـــذشــــتــه" را بیاد می آورم . . .. از "حـال" مـــیــروم...

گاهی... آنقدر واقعیت داری كه دست هایم هوایت را در آغوش می گیرد...

بيا و اينبار مرا دست خودت بسپار! هرگاه مرا به خدا سپردي گريه امانم را بريد...

بعضی روزها هست که خیلی بیشتر از یک روز پیر میشیم!!

اینـــگونه عـــادلانــه نیست چشــمـــانت را زمیـــن بگذار، بیـــا دست خـــالی بجنگـــیم....!!

بعد از تو من، حیات پس از مرگ را باور کردم...

گاه می توان تمام زندگی را در آغوش گرفت... فقط کافیست تمام زندگی ات یک نفر باشد

به سایه ات بگو آهسته رد شود دلم تازه آرام گرفته

همه مي خواهند جاي تو را بگيرند... بي انکه بدانند! تــو هـــم ديگر جايي نداري

برایت سنگ تمام گذاشتم....افسوس. نمی دانستم با همان سنگ ها نابودم می کنی...!!

نوشته شده در هشتم شهریور 1390ساعت 1:45 توسط الهه| |

تقصیر من نیست به نِیستان آمده ای شِکوه ها خواهی شنید . . .

کاش عینکی بودم بر چشمانت

بعضی حرف ها گفتنی است
بعضی نوشتنی
و بعضی هیچ کدام
این روزها به هیچ کدام نزدیک ترم انگار...!

همینطوری دلم می خواهد گریه کنم بس که مرا همینطوری تنها گذاشتی...!

از من مخواه که به اذن تو اقتدا کنم عمری است عاشقم و عشق بایدی است

از خـــوب ها بیشتـــر می ترسم! یـــک روز تـــو خــوب مـــن بودی...!

قـدم زدن در پـیاده رو
جـای خـالی ِ تـو را به رُخـــم مـی کـشد...!
بـرای همـین
همـیشه دوسـت داشـتم
روی جـدول هـا راه بـروم...

ديشــب يهـــو دلــــم کودتـــــــا کـــــرد!
تـــــــو رو ميخــــواســـت...
دوره ي دمـوکــــراســي گذشتــــه، سرکوبــش کــــردم

خدایا، بیا مثل دو تا مرد بشینیم سنگامونو با هم وا بكنیم. آخه تو مشكلت با من چیه؟

تو بارانی! کسی به باران عادت نمی کند هر وقت بیاید دوست داشتنی ست

اين روز ها ناقــــص الــــــخلقه ام دل و دمـــاغ ندارم...!

جای خالیت پر نمیشود دیگر؛ حتی… با خودت!…

درد میچکد قطره قطره... از بلوطِ چشمانم!!! هوای جنگل قلبم همیشه بارانی ست...

این قلب مثله شده این چشمهای دریده این ... آبروی بر باد رفته پاداش خواستن توست!!!

تنها نیستم ولی... اینهمه آدم هیچ‌کدام "تو" نمی‌شوند.

ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻭ ....ﭼﻪ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ آدميزاد ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ

تو سیب سرخ کدام بهشت گمشده ای که باز با تو میشکند توبه ادم

ازهیچ گلایه می سازی، از همه چیز بهانه، من کجای این نمایشم!

در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت
نداشته باشم

از تپش هاي قلبم، خواستنت را كه بگيرم مي ايستد

از هرطرف ...
از هرجايي ...
درباره ي خودم فکر ميکنم
جواب آخرم تويي!

زخم است بسترم از کشاکش من و شب، خواب را کسی برده است

غمگینم، چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد، پسرش نیست.

طعم گس تنهایی ام را به شیرینی با تو بودن ترجیح می دهم

گاهی، من از تو به تو سزاوارترم.

سرم متورم شده، دکترها میگویند: توده ای از حرف های نگفته است

هوای دلت را داشته باش!
بر زمینش نزنی...
قصه ی زخم و نمک را که می دانی؟!

عمر من به گناهکاری است شبیه که هر لحظه در انتظار اعدام است

برای به دست آوردنت نمیجنگم، به تکدی قلبت هم نمی آی،م دوستت دارم فارغ از داشتنت، هرچند سخت

حرف آخر: بازی ما، برنده نداشت. اما تو باختی

به جنونم می کشانی وقتی که در تکرار کوتاه یک دیدار، به رفتن می اندیشی

لطفا پلک مرا بردار به ابرویم گره بزن تا دیگر اشتباهی خواب آمدنت را نبینم...

میبینی بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است!     تو  

گزارش سازمان هواشناسی، هرچه می‌خواهد باشد پس از تو هوا پس است!

نوشته شده در هفتم شهریور 1390ساعت 18:8 توسط الهه| |

ساعـت کـه زنـگ مـی‌زنـد… مـُدام بـه ایـن فـکر مـی‌کنـم کـه تــو از سـاعت هـم کـمتـری…؟!

وقتی قراره كه من نقش زاپاس رو بازی كنم، ازم انتظار نداشته باش كه دعایی غیر از پنچر شدنت برات بكنم، اینو بفهم

خودت گفتی: تا آخرش هستم...
من ساده بودم؟!
یا تو زود به انتها رسیدی...؟

کاش این قلم نشانی تو را می نوشت نه در به دری مرا

میدونی بغض یعنی چی؟ یعنی نرو

عشق من شبيه باران نيست که گاهی
بيايد و گاهي نه
عشق من شبيه هواست
ساکت اما
هميشه در اطراف تو

 ناگزیر از سفرم، بی سروسامان چون باد                     به گرفتار رهــــــــــایی نتوان گفت آزاد!

آب بیاور دل گلدان آتش گرفته

آه از این ثانیه ها هیچ گاه پا به پای دلم گام بر نداشتن

فکر تخریب من نباش!
به آخر که رسیدی دست تکان بده خودم فرو می ریزم !!
فقط پلی بودم برای عبورت

جدایی نادر از سیمین اسکار می‌گیرد و جدایی تو از من عمرم را

همـه چیز را هم که تقصیر من بیندازی امــــــا عاشق شدن من تقصیر تو است!!

عادت نکـــرده ام به نبـــــــــودنت ...

بر تشنگــــــی‌‌ام  چــه آتش‌ها که نمی‌‌بـــارد پشت خــــم نکردم اما، دل اگــــــر خــم کرده‌ام، از نيامدن توست...

یک متن سـاده را صد بار می خوانـم و هیــچ نمی فهمم اش! نگـو که رفتنت عوارضی نداشت. . .

جنگ بین من و تو خيلي وقت پيش بايد به پايان مي رسيد اگــر، چشمانت آتش بيار معركه نمي شدند...

نيمـه ي گمشده ام نيستي
كه با نيمه ي ِ ديگر
به جستجويت برخيزم؛
تـو،
تمام ِ گمشده ي ِ مني
تمام ِ گمشده ي ِ من. . .

از ماجراي عشقت رو سپيد بيرون آمدند موهــايم

به بند بند ِ تنم، ذکر یا حبیب بگو
و روزه ای که ندارد ثواب، باطل کن...

نوشته شده در ششم شهریور 1390ساعت 17:59 توسط الهه| |

" ذبح " هم شرایط دارد تبــــــــــــاه ام کردی بس که " با پنبه " سَر بریدی

فرقـــــــی ندارد...
شــــــــــــــــــــرق یا غــــــــــــــرب
شمــــــــــــــال یا جنــــــــــــــــوب
من تو را به هر جهت دوست دارم هنوز

خـــــــــــــریدار ندارد دلـی که برایت " لَــک " زده است

رسيدن در سرشتم نيست... من كلاغ قصه مادر بزرگم...

دستانت را به من بده؛ بیا دوباره بازی کنیم... دل ببـــــر... کباب بیــــار

من فقط یک واسطه بودم... دل را خدا داد... و تو بردی

مزاحم آدمی که مشغول فراموش کردن شماست نشوید... !!!

اين روز ها علاقه ها يا يه طرفه است يا سه طرفه یا اصلا طرف نداره

نوشته شده در ششم شهریور 1390ساعت 0:7 توسط الهه| |

ماه من! نماز آیات می خوانم وقتی گرفته ای

هنوز قلبم جایی حوالیِ تو می تپد …!

کسی دیگر ناز نمی کشد همه نیازمندند!!!! اما من هنوز ناز تو را خریدارم

چقدر دلم براي بودن هاي گاه و بيگاه تنگ شده من عادت كردم به تو چه كنم با اين دل بيقرار...

سهم من از تو
دلتنگی بی پایانیست
که روزها دیوانه ام می‌کند....
و شب هــــــــــــا شاعرم...................

دل است دیگر یا شور می‌زند یا تنگ می‌شود یا می‌شکند آخر هم مهر سنگ بودن می‌خورد روی پیشانی‌اش

این همه که می روی به کجا می رسی؟ گاهی هم بیا !!!

داشتم فکر می‌کردم اگر منو تنها بگذاری
که یادم اومد تنها هستم.....

تو از موسی پیامبرتری،
به جای اشاره ... نگاه کردی ...
به جای دریا ... دل من شکافته شد

مسافری آمد و ... رفت! و سایه اش ... نه بر جاده ... که بر دل ماند!!!

نوشته شده در پنجم شهریور 1390ساعت 21:56 توسط الهه| |

بی تو نه شعر می چسبد
نه مرور خاطره
نه سیگار
من دلم آغوش می خواهد
می فهمــــــــــــــــــی.... البته که نمی فهمی

باران که ببارد "کاری از چتر ها ساخته نیست"
من اتفاقی هستم
که افتاده ام!!!

مثنوی چشمهایت آنقدرها هم که می گفتند بلند نبود؛ تو پلک هایت را همان اول بیت بسته بودی

 
آرامش یعنی که از نگاه امن تو در نگاه بهت زده ی من مهربانی بـروید......
 
 
بعـــــد از رفتنــــت جای خالیت در دلـــــــــــم...
مثـــل کفشهــــای سیندرلا...
اندازه هیچ یک از مــردم شهــــر نـشد...
حتـــی به زور

ميان درد و دلتنگي، فقط یاد لبخند تو گاهي نگه ميدارد ازرفتن بسوي خط پايانم... 

با تو بودن را تصویر کردم...
بی تو بودن را، تجربه !
این بود ســهم مـن از رویــــا تا واقـعــــــــیــت

میگم راضی ام به رضای خــــــدا امـــــّــــا...دروغ میگــــــم تــــو برگـــــــرد

خداحافظی‌ات جراحت عمیقی بود که نمی‌توان به سلامی دوباره درمانش کرد

لازم نيست دنيا ديده باشم! همين که تو را خوب ببينم دنيايي را ديده ام.

نوشته شده در پنجم شهریور 1390ساعت 12:41 توسط الهه| |

حســــرت يعني خواستن تـــــــو كه داشتن نمي شود هيـــچوقـــــــــت !!!

از دوســـت داشتن تـا داشتن یک دنـیـا فاصلــه است

من "تــــــو" را به دلم قول داده ام نگذار بد قول شوم

تو رفتی انگار که من از اولش نبودم! من ولی می مانم انگار که تو تا آخرش هستی...

این نیز نه! بزرگوارانه دروغ نخواهم گفت؛ این نیز نمی گذرد !

دَخیل می بـندم... نـه ایـنکه گره بگشایی .. می بـنـدم، که رهـایم نکنی..........

رفتن، هيچ ربطي به رسيدن ندارد

بگو تمام تو مال من است...! دلم میخواهد حسادت کنم به خودم... !!!

خواســتن، همیشه توانســتن نیست ... گاهی فقط داغ بزرگی ست که تا ابد بر دلت خواهد ماند ... !

باغ انگور چشمانت آباد بی دردســـر است شراب ناب اش که از لبانت میچشــــــانی ام

درد، مرا انتخاب کرد
من، تــــو را
تـــــو، رفتن را
آسوده برو! دلواپس نباش
من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم.

نوشته شده در چهارم شهریور 1390ساعت 18:29 توسط الهه| |


Design By : Night Skin