لیلا شدم مجنونم رفت

گـاهــی وقتــا تــوی رابـطه هــا
نيــازی نيسـت طرفت بهـت بـگه: بــــرو !
هميـن کـه روزهــا بـگذره و يــادی ازت نگيــره
هميـن کـه نپرسـه چـه جـوری روزا رو به شب مـی رسـونی
هميـن کـه کـار و زندگـی رو بـهونـه ميکنـه
هميـن کـه ديگـه لا بـه لای حرفـاش دوسـتت دارم نبـاشـه
و هميـن کـه حضـور ديگـران تـوی زندگيـش
پـر رنـگ تـر از بـودن تــو باشـه
هـزار بـار سنگيـن تـر از
کلمـه ی بــــرو برات معنـا پيـدا ميکنـه

غمهایی که چشمها را خیس نمیکنند؛ به استخوان رسیده اند...!!!

حکایت رفاقت من با تو،
حکایت "قهوه" ایست،
که امروز به یاد تو...
تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه،
بسیار اندیشیدم،
که این طعم را دوست دارم یا نه؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد،
فهمیدم،
باز هم قهوه می خواهم!
حتی،
تلخِ تلخ!

نوشته شده در سی ام آذر 1390ساعت 13:15 توسط الهه| |

از همین می ترسیدم. که به دور موندن از هم عادت کنیم...

تو رفته‌ای
و من از تنهایی
کَکَ‌م هم نمی‌گزد دیگر

تنهایی فقط بی کسی نیست تنهای یعنی مال تو نبودن !

حــرفــی نیست. فقــط مـی نــویسـم رفـت حســی کــه تــو را دوست میـداشـت

دوای این بیخوابی ها تویی که الان خوابی

عاشق شدن چيز ساده ايست مهم عاشق ماندن است بي انتها.. بي زوال.. تا ابد.. بي منت.

مهم نیست اینجا کجاست؟ بی تو همه جا دور است

برای این دوست داشتنت فکری بکن... جا نمی شود در من...!!!

شاید ندانی که آمدنت بهانه ای شد برای تپیدن قلبی که بی قرار ایستادن بود

دلم برای تمام حرفهایی که نمیزنی تنگ است...!!!

نوشته شده در بیست و نهم آذر 1390ساعت 13:57 توسط الهه| |

یادم نمیکنی
و ز یادم نمیروی
یادت بخیر
یار فراموش کار من...

من از لیلی شدن باكي ندارم...
ولــــــــی مجنون شدن
کـــــــار شمــــــــا نیست...

باور کنید من شاعری مایوسم
که فقط خیال میکردم
روزی با شعر میتوانم تو را باز برگردانم

اصــولا آدم هـایی که ارزش دوسـت داشـتـه شـدن را نـدارنـد
درسـت هـمـان آدم هـایـی هـسـتـنـد
کـه مـا مُـصـرانـه سـعـی مـی کـنـیـم دوسـتـشـان داشـتـه باشـیـم…!

نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:49 توسط الهه| |

همیشه شیرین نباش...! فرهاد گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند...

امان از روزهایی که شبیه روز مرگند اما روز مرگت نیستند

داشتم خانه را مرتب میکردم که حس کردم باید همه چیز را در این جهان رها کنم و به تو بگویم که دوستت دارم

یک عمر هم که ســـیگار بکشم فایده ندارد!
تا خودم نسوزم
دلم آرام نمی شود...

من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم!
تمام لرز و ترس من آن زمان است که
به نسیمی خو کنم
و دیگر نوازشش تکرار نشود...

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:46 توسط الهه| |

لازم نیست مرا دوست داشته باشی،
من تو را به اندازه ی هر دومان دوست دارم

خیز برداشته‌ام به‌هوای بهار
حال آن‌که هنوز
هزار زمستانْ پیشِ رو دارم

روزی باستان شناسان زیر سنگین ترین آوار ِ " دوست ات دارم ها" !! استخوان های دلم را کشف میکنند...
و تکیه کلام تو...
علت انقراض من اعلام خواهد شد.

جانباز چند درصد است
او که در حادثه ی عشق
قلب و غرور خود را از دست داده است ؟

همین که فهمیدی در چشم هایت خانه دارم، نگاهت را از من گرفتی
کاش هرگز نشانی ام را نمی دادم

دارند تکراری می‌شوند عاشقانه‌هام
بیا دوباره اتفاق بیفتیم!

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1390ساعت 19:46 توسط الهه| |

خستگي را آغوش تو در مي کند
وقتي نيستي
عجالتا چاي مي خورم
چه کنم؟

خـــــط عمــرم کــــــف دســـت هـایـم نیســـت...
بـه فـالگیــر بگــو :
ردِ پـاهـای ِ
تـــو را ببینـــد...!

چقدر پر می کشد دلم...!
به هوای تـــــو!
انگار تمام پرنده های جهان در قلبم آشیانه کرده اند!

تو نیامده بودی که جای خالیت را پر کنی آمده بودی ببینی من با جای خالیت چه میکنم.

سردیِ فاصله که
کوران می کند
در این زمستان نبودنت
من می مانمُ
این قلب یخی

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:46 توسط الهه| |

بگذار بگویند خسیسم...
من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمیکنم...
جز برای مهربانی خودت...

شاید قانون دنیا همین باشد...
تو صاحب آرزویی باشی، که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست

پيشاني ام چسبيدن به سينه ات را مي خواهد...
و مو هايم بوئيدنت
...
و چشم هايم
خيس كردن پيراهن مردانه ات..
.
عجب بغض پُر توقعي دارم من امشب

دنیا پرستی همیشه بد نیست، مخصوصا وقتی تو دنیای من باشی

من و فراموشی
به هم گره خوردیم و
من، یادم نیست
کدام روز پاییزی
خدایم را به یک بغض سنگین فروختم...

شعبده یعنی " تو "
چشم بر نمی دارم و گم می شوی!!!!

نبودنت را دارم با ساعت شني اندازه ميگيرم...
يك صحرا گذشته است!!

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:34 توسط الهه| |

دل تنگم...
مثل پدر بی سوادی که
دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست
شماره اش را بگیرد...

مـــی روی و من پشت سرت آب نمـی ریـزم...
وقتی هـــــــوای رفتــــــــن داری
دریـــــا را هم به پـایت بریـزم
بــــر نمــــی گــــردی..!

تو درد مرا نفهميدي درد من تو نبودي... درد من نبودن تو بود نفهــمیدی

از تصور انکه دلت برایم تنگ شده باشد
دلم ضعف می رود
چه ارزویی بالاتر از انکه 
تو به من 
وابسته شده باشی؟

شعر های من تابلــــــــو اند.
همه شان...
نبودن ات را تبلیغ میکنند.

دلم
دم کرده
در مرداب...!!!هوای
تازه
میخواهم...

تنها قهوه ی داغی
که ارزشٍ یکباره سر کشیدن و
سوختن را دارد
لبهای تو


لعنت به تو اي دل، که هميشه جايي جا مي ماني که تو را نمي خواهند...
هنوز هم مرا به جان تو قسم مي‌دهند...
میبینی،
تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم...!!
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:5 توسط الهه| |

لبـــــــــانم را دُوخته ام
مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم "
که هر بار گفتـــــم،
تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد...


منتـــظر هیــــچ دستی در هیــــچ جای این دنیــــا نیستم... اشک هایم را با دست های خـــودم پــــاک میکنم؛ که همه رهگـــــذرند...!!!

طلوع یا غروب
چه فرقی می کند وقتی آسمانم را
به تماشا ننشسته ای

از مـــرگ نـــمـــیـــتـــرســـم
مـــن فـــقـــط نـــگـــرانــم
کـــه در شـــلوغـــی آن دنـــیـــا
تو را پیـــدا نـــکنـــم.

نترس...
باز شروع نمیکنم؛
اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم
همین " دلم برایت تنگ شده " را هم به تو نمی گویم...!!
تو راحت باش...
من خوبم...
من آرامم...
آخر من قول داده ام که آرام باشم!!
باورت می شود؟!
من خوبم...!!!

قحطي عشق ميايد...!!
هفت سال نه... هفتصد سال...
در قلبم ذخيره و پنهانت ميكنم...
بگو كنعانيان منتظر نباشند، تقسيم شدني نيستي...
حتي اگــر يعقوب بيايد !!!

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1390ساعت 10:54 توسط الهه| |

من چقدر دلتنگم
و چقدر تشنه ی لبخند کسی
که باران را می شناسد
و دریا را می فهمد
و می داند
سنگ، سنگ است
و نباید پرتاب کرد.

غریبه!
هوای دلم عجیب برایت گرفته!
من و آسمانی از حرف های نگفته!
راستی
جسارت نباشد
تو کی می ایی؟!

باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
یک نفر
با سنگین ترین بار دلتنگی
روی شانه هایش
تو را دوست دارد...

پشت همین چراغ قرمــــــــــز !!!
اعتراف کردم که دوستت دارم !
تا هرجا مجبور شدی کمـــی مکث کنی،
یاد عشقمان بیفتـــی...
چه می دانستــــم قرار است بعد از مــن
تمـــام چراغ های زندگی ات سبز شوند...

وقتــــی کـــه نیستـــــی بــا دیـــدن هـــر صحنــــه عـــاشقانـــه ای احســــاس یــــک پرانتــــز را دارم کــــه همــــه ی اتفــــاقـــات خـــوب خــــارج از آن می افتــــد...

به دلت یاد بده
بد نیست
گاهی
برایم تنگ شود

نوشته شده در بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:13 توسط الهه| |

صدای پای رفتن ات همچون صور اسرافیل !!
قیامتی در قلبم برپا کرده ست ...
حالا معشوقه هایی که بخاطر تو کشته بودم!!
یکی یکی در من سر از خاک بر می آورند
و حیات مجدد به اثبات میرسد

قلبم تير مي كشد!
اين تنها طرحيست كه از تو
در سينه ام يادگار مانده است...!

چه عدالت جالبی
من از دل می‌نویسم
تو با چشم می‌خوانی
تازه، اگر بخوانی، “اگر”

کاش خودت هم مثل خاطراتت برای ماندن سرسخت بودی

عزیز ِ من!!
تمام تن ات آغشته به من است.
سوزاندن دل من...
خود سوزی در ملاء عام ست

چشمهایت, لبهایت, موهایت, صدایت عناصر چهار گانه ی هستی من...

عزیز تـــرین
احساسم لکنــــت گرفته است
کمی تامل کن !
تا باز
بگویم
دوستـــــــت دارم

از کسی که نمی شناسی؛ گاهی بُــتی درست میکنی آنقدر بزرگ که از ابراهیم هم کاری برنمی آید...!!!

نوشته شده در بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:30 توسط الهه| |

و من هنوز عاشقم
آنقدر که مي توانم
هر شب بدون آنکه خوابم بگيرد
از اول تا آخر بي وفايي هايت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که مي توانم
اسمت را
روي تمام آبهاي دنيا بنويسم
و باز هم جا کم بيا ورم
آنقدر که مي توانم
شب ها طوري به يادت گريه کنم که
خدا جايم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که ميتوانم
چشم هايم را ببندم
و خيال کنم:
هنوز دوستم داري

تمــــام اکسيژن هـاي دنـيا را هم بياورنــد بــه کارم نميايــد... مـن پـر از هـوای تـــو ام

همین که نباشی،
نبودنت بر گونه هام جاری می شود و
سر چشمه ای می شوم
برای آغاز خاطره شدنت...

مرا با خیالت تنها نگذار
اصلا به تو نرفته است
مهربان نیست
آزارم میدهد
دلم خودت را میخواهد

مثل یک حرف تــــــــــــــــــوی دلم مانده ای

آسمان می بارد و من
می گریم
چه هم آوازیم
در این
آهنگِ دلتنگی...!

نوشته شده در بیستم آذر 1390ساعت 21:42 توسط الهه| |

بعد از تو ...
عاشقانه هایم خودکشی کردند
حالا بی حساب شدید
روزگاری حق تو بر گردن شان بود
حالا خون شان به گردن توست

نـگاهـت چه رنج عظیمی است
وقتی به یادم می آورد
که چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفته ام!

مهربانتر از من دیدی؛ نشانم بده... کسی که بارها بسوزانیش و باز هم با عشق نگاهت کند!!!

بعضی " آه " ها را
هر چقدر هم که از ته دل بکشی
باز هم سینه ات خالی نمیشود
امروز سینه ی من پر است از آن " آه " ها

هیچ لغت نامه ای نمی تواند معنی کند معنایی را که تو به زندگی ام می دهی

تـــــــو صـــــادقانـــه
دروغ بـــگــو
مـــن عــــاشقانـــه
کـــاری خواهم کــرد
"مـــــاه"
همیشه پشت ابر بماند

گمـــان می کــردم وقتـــی نبـاشم
دلـــــت می گیـرد
یکروز
یکماه
یکسال از رفتنــم می گذرد...

سـفــــر...
مرا از تـــــو به هیچ‌کجا نمی‌بَــرَد
پشت سـرم آب نــریــز...

نوشته شده در نوزدهم آذر 1390ساعت 21:37 توسط الهه| |

قهوه
چشمان توست
تیره
تلخ
اما آرامبخش و اعتیاد آور

تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

مـــن تــــمام ِ تــــــو ام
پـــــاهایت که مــــسیر را اشتـــباهی میروند
چـــــشمهایــــم سیاهــــی میروند

 قرص مي دهند كه فراموشت كنم خوابت را مي بينم

وقتی دلت خسته شــد
ديگر خنده معنايی ندارد...
فـقـط می خندی تا ديگران، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد!
وقتی دلت خسته شــد،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای!
وقتی دلت خسته شــد،
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن...!

شـکایــت نمی کنــم... اما آیا واقــعاً یك بار شــد که در گــذر همــین همیشــه ی بی شــکیــب دمـی دلواپــس تنهایی دستهــای من شــوی؟

لازم نيست دنياديده باشد... همين که تو را خوب ببيند؛ دنيايي را ديده است!!!

نمی‌خواستم این عشق را فاش کنم نمی‌خواستم اما… ناگاه به خود آمدم دیدم همه‌ی کلمات راز مرا می‌دانند این است که هر چه می‌نویسم عاشقانه‌ای می‌شود برای تو

نوشته شده در هجدهم آذر 1390ساعت 21:15 توسط الهه| |

پاییز دست مرا خوانده است آبی هم که باشم بی تو برگ هایم می ریزند!!

از من فاصله بگیر...
هر بار که به من نزدیک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت.
از من فاصله بگیر... خسته ام از امیدهای کوتاه

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود و شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس!
باران یعنی تو برمی گردی، شعر بر می گردد


آدم ها تمام نمی شوند! آدم ها نیمه شب، با همه آنچه در پس ذهن تو، برایت باقی گذاشته اند، به تو هجوم می آورند... 

عاشقی می کنم!
لج می کنم!
بد اخلاق می شوم!
دست خودم نیست...
ساعت و زمان هم ندارد!
تو که نباشی...
زندگی باید به کام من تلخ شود...

درد دارد وقتی من عاشقانه هایم را مینویسم
و دیگران یاد عشقشان می افتند

اما تو
بیخیــــال

من که بروم
جا برای خیلی ها باز می شود
توی دلت؛
انگار زیادی جا گرفته ام

نوشته شده در هفدهم آذر 1390ساعت 2:55 توسط الهه| |

تو کار خودت را می کنی… من هم غصه خودم را می خورم… همه چیز هم که آرام است

همه چیز خنده دار بود!
داشتن تو
بودن من
ماندن ما
رفتن تو
رفتن من
این همه آه!
گاهی از این همه خنده گریه ام می‌گیرد…!

من شعرم
نفسم !
به چشمان تو بند است
نبندشان...

دور و برم پر شده از آدمهایی كه ... " تا همیشه" برایشان فقط "یكی دو" روز دوام دارد

از من نپرس
چندمين روز محرم است
وقتی هر روز
قلب عاشقم
در نينوای عشق تو
شهيد ميشود...

عادت کرده ام مشکلــــی که برایم پیش بیاید
تقصیر را بیندازم گردن “تو”
بگویم، اگر “تو” بودی این اتفاقات نمی افتاد.
ولــی نیستــی... تو خيلي چيزها را مي تواني تغيير بدهي

روزهايي که منتظر تلفن تو بودم
خيلي بلند بودند
هيچ وقت
در پاييز
روزهايي به اين بلندي نديده بودم

نوشته شده در شانزدهم آذر 1390ساعت 23:10 توسط الهه| |

تو نیستی و من
این دنیا را دوست دارم عمیقا
و خواهم داشت!
تا وقتی که...
تو هنوز هم که هنوز است
در یکی از شهرهایش
دور یا نزدیک
زندگی می کنی...

دلتنگـی پیچیده نیســت...
یک دل و یک آسـمان و یک بغـض
و آرزوهــای تــرک خـورده !
به همیـن ســادگــــی...!

سَخت تَرین کار دُنیا این اَست که تو باشی
و مَن تَظاهر به نَدیدَنت کُنم ...

بعضی خاطرات
مثل مینهای عمل نکرده توی روحت کاشته شده اند!
با یک حرف
می ترکانندت

هذیــان میگوید
لبــانت
چیــزی شبیہ "دوستــت دارم"
بر خلاف چشمانــت!!!

امسال هم دستانم دست گرمي براي قدم زدنهاي طولاني نيافت
هوا چه زود سرد شد.

بی تو چمدانی ست دلم که تنهاییم را در آن تا می زنم
و قفلی از دلتنگی بر آن می گذارم،
که رمزش حروف اسم توست .

سرم با خورشید گرم نمی شود !
خوب حواسم هست
به این شب ها
که نیستی...

نوشته شده در پانزدهم آذر 1390ساعت 0:56 توسط الهه| |

این روزها بی تفاوتی به مرز دلدادگی ام رسیده و این بزرگترین تراژدی احساس من است....!

گـاهــی وقـتـا زنـدگـی یــعـنـی:
دوســت داشـتـن تـو!
بــی هـیـچ امـیـدی بـرای داشتنـت...

دیوارهایی که میسازی،
هر روز و هر روز بیشتر میشوند!
معمار بی احساس من
آخر از کجا برای این همه دیوار پنجره پیدا کنم؟
هیچ وقت خودت رو صد درصد خرج کسی نکن که تا ده بیشتر بلد نیست بشمره!!!

پشیمان اند کفـــــش هایم
که ایـــن همه راه را؛
راه آمـــــدند با نیـــــــامدن هایت...!!

شکـَستَنـی رفع بَلاســت...
امــا...
بـاوَر نمیکنَد دلـم...

بعضی ها را هرچقدر هم که بخواهی تمام نمی شوند. همش به آغوششان بدهکار میمانی. حضورشان گرم است. سکوتشان خالی میکند دل آدم را. آرامش صدایشان را کم می آوری، هر دم، هر لحظه کم می آوریشان... همین

این روزهایم تو ندارد
که من هر روز
آخر دنیا را می بینم
و هر چه روز می رود
شب می آید
شب هم که برود
دوباره روز از نو ...
امـــــا
نه تو می آیی
نه خیالت می رود
و من مانده ام
با یک دنیا
بی تو بودن

نوشته شده در چهاردهم آذر 1390ساعت 20:38 توسط الهه| |

چه رسم جالبیست
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج... همین...!!

وقتی میخواهمت و نیستی
اتفاق تازه ای نمیافتد؛
فقط من، ذره ذره ایوب می شوم!!

لا به لای ساز نفسهایت..
پنهان می شوم!
اشک می شوم !
تا بمانم... تا نرانی مرا..!
من " آه " می کشم و تو " انگ " می زنی!
و این غم انگیز ترین " آهنگ " دنیاست...!

رای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا می روی
دلتنگم .
براي ستايش تو
همين گل و سنگريزه كافي است
تا از تو بتي بسازم .

دوستت دارم رازیست که در میان حنجره ام دق می کند وقتی که نیستی...

یک مترسک خریده ام!
عطر همیشگی ات را به تنش زده ام!
درست مثل توست
فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند...

مجنون
همیشه مرد نیست...
گاهی
مجنون
دخترکی تنهاست
که زمانی لیلی کسی بود....!

نوشته شده در سیزدهم آذر 1390ساعت 11:58 توسط الهه| |

بعد از تو، بعيد مي‌دانم
کاری در دنیا داشته باشم!
معشوقه‌‌ی تو بودن،
کم کاری نبود
دنـیـا، دنـیـای ریـاضـی اسـت،
وقـتـی عـشـق را تـقـسـیـم کـردنـد
تـوخـارج قـسـمـت مـن شـدی...!

همیشه کسی هست برای نبودن

باز،
بازی می کنم
صحـنۀ انـتــظـار را
به تـو مـدیـونـم
اگـر...
اســکـار بگــیرم !

بیا فقط یک شب جایمان را عوض کنیم
من معشوقه میشوم
تو عاشق باش
من خیانت میکنم
تو فراموش کن !!

بهشت همین جاست
زمانی که
لبانت زیر لبانم
مزه ی گناه می گیرد...

رهــــــا مکن مرا
در نقطه ی سکون تنهایی
بچرخــــــــانم تا ابد
حــول مــــــدار عشـــــق...

دست به موهایت که میبرم جوهری میشود تمام تفکرم
قلم 
مـو هایت را حرام شعر من نکن
سپردن تو به حافظه ام
خطرناک تر از جاده هاست...
جاده هر چه بلند باشد
امن تر از کوتـــــــــــــــــــاه مدتی من است

نوشته شده در دوازدهم آذر 1390ساعت 21:34 توسط الهه| |

جای خالی ات را... با فرض پُر کرده ام... حرامش باد آنکه پُر کرد جای مرا...

سهمیه هوای من هم برای تو... !
برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت میشود!

و تو در نهایت در چشمان کسی اسیر میشوی که تو را درک... نه!!! ترک خواهد کرد.

گاهی وقت ها
حس آخرین بیسکوییت مونده
تو بسته ساقه طلایی رو دارم.
تنها وخرد شده...

دیـــوار اتـاقــم پــر از عکــس های دو نفـره ای سـت
کـــه قــرار اســت بعــدا بینــدازیــم
همــان بعدنــی کـه نیســت شــد
در تقــویــم بودنــمان

فرقي نمي كند
كجا؟
چگونه؟!
چه وقت؟!!
مهم اين است
با هر نشان از ستاره چشمانِ تو
دستپاچـــــه
دنبال دلم مي گردم

تا ساعت آمدن تو
صندلی تنهایی ام
ثانیه ثانیه خالی جای تو را
از انتظار پر می کند

مه ی درد من این است، یک نفر در زندگی من هست که نیست

در جستجوی چه جوابی هستی وقتی عاشقت را آزار می دهی و بعد از او می پرسی: دوستـــــــــــــــم داری

 

نوشته شده در یازدهم آذر 1390ساعت 19:45 توسط الهه| |

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
وبی رحم ترینشان در برف

آنچه برجا می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را.

کدام آدم و حوا؟
ما حاصل یک جهش در ژن های آفتاب پرست هستیم!
که این گونه به سرعت رنگ عوض می کنیم ...

شعرم کجا بود دیگر!
واژه ها هم نم می کشند
وقتی هوا چنان از نفس های تو سنگین است
که خواب و خوراک ندارد کسی در من

چه کسی فکر می کرد...
دنیا با همه بزرگی اش
در آغوش تو جای بگیرد...

دستانت، حلقه میزنند به دور کمرم...!
این تنها (پــرانتـز) دوست داشتنی ِ زندگی ِ من است ...

باران حضورت
که ببارد
تنهایی ام، خشکسالی اش
را تعطیل می کند
به حرمت
قطراتی از جنس تو

این روزا همه میگن:
"هوا چقدر دو نفره ست"
اما مشکل اینجاست که رابطه ها
سه نفره ست
 

نوشته شده در دهم آذر 1390ساعت 20:36 توسط الهه| |

باور کنید مسافرترین آدم دنیا هم
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش
"زود برگرد "
طاقت دوری ات را ندارم...

تو نیستی...بگـــــو
این بغض بی امان را...
در خالی کدام شـــــانه
پنهان کنم!!

از "تـــو" دلـگیـــر نیستَــــم
از دلــم دلـگیـــرم!
کــــه نبــــودنـت را صبــــورانــــه تحمـــــل میکـنــــد
بـی هیـــچ شکــــوه ای...!!!


حـــالم گرفتــــه از این شــهر
کــــه آدم هایـش همچــون هوایش ناپایــدارنــد...
گــاه آنقـــدر پــاک کــه باورت نمی شود
گـــــاه آنقــــدر آلـــوده که نفســت می گیـــرد...!

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد،
اما شبها...
وای از شبها...
هوای آغوشت دیوانه ام میکند،
و من در اشک غرق می شوم...

نه تو قلمِ داوینچی داری
نه من لبخند ژوکوند
اما
ثبت است بر جریده ی
عالم دوام ما !

نانوا هم جوش شیرین میزند... بیچاره فرهاد!!

سـرک می کشی در خوابـهـایـم
تــا دست خــالی از تـــو بـاز نگـردم
خیـالی نیست !
کـابـوسـهـا بـا تو شیرین تـر است

هر سن و سالی که داشته باشی
اگر کسی نباشد ، مرده یا زنده
که با یادش، چشمانت، از شادی یا غم
پر اشک شود
هرگز زندگی نکرده ای

 

نوشته شده در نهم آذر 1390ساعت 23:6 توسط الهه| |

بعد از تو... دیگر فکر هندوستان را انداخته ام دور!!! دیگر نه فیلی دارم که یادش بکند و نه طاووس میخواهم که جورش بکشم

داشتنت حقیقتاً رؤیای قشنگی بود.
اما واقعیتش
نه ثانیه ای خوشی داشت
نه خاطره ای مرور کردنی،
و نه هیچ چیز دیگر!
فقط درد داشت

همیشه دردم از توست...
گاهی ازنبودنت،
گاه از بودنـت
علت سقوط ناگهانی من از چشم هایت را... فقط باید در جعبۀ سیاه دل ات جستجو کرد
ديگر عاشقی نميكنم
نه از ترس تو و عشق تو!
نه! من چشمانم را به روی حماقت بسته ام... همين...!
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم، آنچه را که اســـمش را غــرور گذاشته ام، برایت بــه زمیـــن بکوبــم... احـســاس من قیمتــی داشــت، که تو برای پرداخــت آن فقیــــر بودی
بــعضــی راهــهاست کــه آدم یا نــباید بــرود، یا بــایــد قــید بــرگــشتنش را بــزند...
دنیا پر از گم شدگانیست؛ که وقتی پیدایشان میشود، دیگر از آنِ مـــــــــــا نیستند...!!!
بال بال می زنم... نه پرنده ام، نه فرشته... تو را می خواهم !!!
بگذار همه زندگیم گره کور بخورد... دستهای تو که باشد ملالی نیست...
با نگاه تو گره از همه چیز باز می شود...
حتی از دل گرفته من...
فقط مرا از خودت باز نکن...
تناقض از سر و کله ات می بارد
چشمانت را ببند
بعد بگو دوستت دارم
بذار این دروغت
به دل صاحب مرده ام بچسبد
نگاهت با صداقت تمام، دروغ هایت را فریاد می زند
نوشته شده در هشتم آذر 1390ساعت 11:20 توسط الهه| |

هنوز تو را دارم...
در جیره بندی خواب های خوب

بگذار تظاهر کنم به انتظار... به این که می آیی... قرار است بیایی...
فقط تو را جان عزیزت، به رويم نياور

جای خالی ات را...
با فرض پُر کرده ام...
حرامش باد
آنکه پُر کرد جای مرا..

دیشب؛
در همین حوالی
غمی غمگین،
تمام نبودنت را بارید...
شهر هم،
در حسرت نبودن تو
غمگین است...

برایم تعریف کن...
هــــــــــرگــــــــــــز فراموش نشدن
چه حـــــــــــالی دارد؟

این روزها ذهنم جا ندارد
تو از آن لبریز می شوی
در دلم می ریزی

ابروهات
کمانِ کشیده آرش
چشم هات؛ بادامِ رسیده
لب هات؛ عسل
هیچ چیزت به آدمی زاد نرفته اصلا

 

نوشته شده در هفتم آذر 1390ساعت 1:12 توسط الهه| |

عاشــــــقانه ترین غــــزل ست دســــتان تــــو... کــه میپـیچــد میـــان مـــوهــای مـــن...

سردیِ فاصله که
کوران می کند
در این زمستان نبودنت
من می مانمُ
این قلب یخی

بقول همراه اول هیچکس تنها نیستم...!!! غم تنهایم نمی گذارد...!!

همین که فهمیدی در چشم هایت خانه دارم، نگاهت را از من گرفتی
کاش هرگز نشانی ام را نمی دادم

دارند تکراری می‌شوند عاشقانه‌هام
بیا دوباره اتفاق بیفتیم
!

چهار فصل کامل نیست...!!! هوای تو هوای دیگریست.

چه رابطهء مرموزی است میان پیداترین زخم... و پنهان ترین راز...

جــه زیبــا ریتـم هـای عـاشقـی رو کنـار هـم چیـدی و بـازی دادی دل سـاده ی منو

اینجا عشق قندیل می بندد
با این واژه های یخ زده
نگفته بودی
دمای نبودنت زیر صفر است

شرمنده ام...
که هنوز...
از دوری ات نمرده ام

اگرچه دلم را خالی می کنم، دوباره پرمی شود از تو...! چه برکتی دارد این عشق...!

کجایی؟ یک کلمه نیست، خیلی معنی دارد گاهی...
کجایی یعنی چرا سراغم نمی یایی ؟
چی کار میکنی ؟
چرا نیستی ؟
دلم تنگ شده
دوستت دارم

چشمــانــت کـارناوال آتــش بــازيســت!
يــک روز در هــر سال
بــراي تمــاشــايــش مــي روم
و بــاقــي روزهــايــم را،
وقــف خــامــوش کــردن آتشــي مــي کنــم
کــه زيــر پــوستــم شعلــه مــي کشــد...

نوشته شده در ششم آذر 1390ساعت 18:13 توسط الهه| |

اگر پا به پایم نمی آیی... حداقل دست به دستم نکن .. !!!

لازم نيست دنيا ديده باشم... همين که تو را خوب ببينم؛ دنيايي را ديده ام!!!

نمی‌خواستم این عشق را فاش کنم نمی‌خواستم اما… ناگاه به خود آمدم دیدم همه‌ی کلمات راز مرا می‌دانند این است که هر چه می‌نویسم عاشقانه‌ای می‌شود برای تو

دلم
دم کرده
در مرداب
...!!!
هوای
تازه
میخواهم
...

تنها قهوه ی داغی
که ارزشٍ یکباره سر کشیدن و
سوختن را دارد
لبهای تو

بین خط خطی های دفتر دل
فقط اسم تو می رقصه...
اما...
حیف با ساز مخالف

دردهاي من ديازپام نمي خواهند
مسكن بوسه هايت...
عـجــــــــــــــــيــب 
آرامـم مي كند !


مثل کاغذهای آخر دفتر مشقذ ‌آن سال ها
که همیشه خالی رهایشان میکردم
به عشقِ دفتر نو
این روزها خالیم...

بمانـــــی یا بـــــروی
فــرقــی نمیکند
عـاشــق بــاشی یا نبــاشی
چیزی عوض نمی شود
قصه ی من حکایتی دیگر است
کلاغش هیچ خانه ای ندارد
من هم
همین حالا
فـــرامــوش میکنم
همه چیز را
تا فردا
اگر این شعر ها بگذارند...

شیــــــــرین نمیشـــود...
طعم تلـــخ دروغ هایی که به خوردم داده ای
کار از حلـــــــــوا حلــــــــــــوا کردن گذشته ست

نوشته شده در پنجم آذر 1390ساعت 4:22 توسط الهه| |

تكرار می شوم هر روز
شبیه عطر بهار نارنج روز میز صبحانه
شبیه خطوط قهوه ای چای ته فنجان ها
و شبیه زنی در آیینه كه ابروهایش را برمیدارد
و فكر می كند دنیا در چشم های تو تغییر خواهد كرد
تقصیر چشم های تو نیست می دانم
این خانه تاریك تر از آن است كه چهره ام را به خاطر بسپار

با شعرهای من
کسی تو را نخواهد شناخت
از این حرف‌ها بزرگ‌تری، زیباتری!

کلمه ای نیست
هیچ میان "من و تو"
این   واو   حرف بی ربطی است

بعضیا لیاقت ندارن حتی به خاطرشون بغض کنی...

روزی می آید ناگهان روزی می آید که سنگینی رد پاهایم را در درونت حس می کنی رد پاهایی که دور می شوند و این سنگینی از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود...

آدم ها فراموش نمی‌کنند؛ فقط دیگر ساکت می‌شوند

وقتی تو در آغوشِ من بودی، " اسفند " را " مرداد " می گفتم دیوانه ام... دیوانه تر از تو! دیوانه تر از هر که می دانـــی!!!

این که گفتند " فراموش ات کنم " را فراموش کرده ام! خیالت تخت... تو تا ابد... ماندگارترین " حضور ِ " روزگار منی! و من عجیب؛ به آغوش امن تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام!!!

باور کن
محکم میزنتت زمین
اونی که بیشتر از همه اصرار داره
از جات بلند شی!!!

دنبال کلاغی می گردم تا قار قارش را به فال نیک بگیرم وقتی قاصدکها همه لال اند...

نوشته شده در چهارم آذر 1390ساعت 3:9 توسط الهه| |

خودت را تصور کن بی او... شاید بفهمی چه کشیدم بی تو.

بهشت باید جایی باشد... شبیه آغوش "تـــو"

چـه سخت است
تـشییع عشق روی شانه هـای
فرامـوشی
وقتی مـیدانی پـنج
شنبه ای نـیست
تارهگذری بـر بی کـــــسی
ات فاتـحه بخواند

برای رسیدن به آرزوهایت...
از ارزو هایم که هیچ...
از خودم که هیچ...
از تو نیز گذشتم.
این است دنیای این روزهای من

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر!!!

تکرار همه چیز،
در دنیا
خسته کننده است،
اما تو مثل نفسی،
تکرارت تضمین کننده زندگی اس

اما نيستي تا اضطراب جهان را
كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم
اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را
در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم
اما نيستي تا در دهان داس برويم و
در پريشاني شعله پرپر شوم
اما نيستي
(خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد)

آدمی که منتظر است...
هیچ نشانه ای ندارد،
هیچ نشانه ی خاصی ندارد
فقط با هر صدایی
برمیگردد...!!!

جهانی خواهم شد از درد... برای لمس طبیبانه ی دستانت...!

چه خاك حاصلخيزيست
خاك جواني من...!
حسرت ها،
به سرعت ثانيه ها مي رويند...

نوشته شده در سوم آذر 1390ساعت 7:2 توسط الهه| |

بي ســــــــيگار كه مي شوم
اندكــي فقط اندکي پول خرج مي كـنم
و دوباره سيـــــــــگار دارم
امــــــــا
جواني ام و
كــــــوه غرورم را خـــــــــرج كرده ام
هنــــــــــوز تو را نــــــدارم...!

می نشینم پشت میز شطرنج
روبروی تو
مات می شوم
با حرکت های "رخ" زیبای تو

این روزها خودم...
اینقــــدر سیگار برای دود کردن دارم
تو دیگر کبریت برای آتش زدن روح و روان ام نکش (لعـنتی)...

آنقــــدر فریـــاد هایــــم را سکــــوت کرده ام
که اگـــــر به چشمـــانم بنگری،
کـــــر میشوی...

از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم...
از بغل های محکم اس ام اسی...
از عشق بازی های چت...
از همه خسته ام...
تو کنارم باش...!!!
هوای تنت کافیســـــــــــت...

مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا
بخـوانی یـا نــــه،
مــن بـرای دلِ خستــه ام می نـویسـم
میخـــواهی بخـــوان...
میخـــواهـی نخـــوان!
فـــقــــــط خـواهـش میکنـم
اگــــر خـوانـدی
عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن!
مــن این را بـرای تـــو
ســروده ام
نــــــه بـرای " او "

گرچه نیستی...
یـــادت امـــا
تمام قـــد
بی رحمانه...
میان دلـــــم ایستاده.

نوشته شده در دوم آذر 1390ساعت 7:55 توسط الهه| |


Design By : Night Skin